تبليغاتX
وسعت تنهایی
نویسنده: متین
جمعه 12 بهمن1386 ساعت: 18:13
الهام جان به غیر از این دو تا کوچولو که گفتی در یادگیری فحش استعداد دارن,کلا وضعیت ادب و تربیت تو این جور جاها چطوریه؟ بعد از التیام بی سرپرستی و بی خانگی و بیماری و احتمالا بی محبتی بچه ها آیا مجالی برای رسیدگی به وضع فرهنگی و ادبشون می مونه یا نه؟ خیلی مشتاقم در اینباره بنویسی
سوال بعدی اینکه روحیه سرپرست ها و بقیه کارمندا چطوریه؟ مثل تو عشق می ورزن به کارشون یا بی علاقه ان؟ لطفا یه کمی اگر حوصله داشتی راجع به مسائل جانبی هم بنویس . وضع غذا ها اتاق ها تعداد بچه ها.... هر بچه ای چقدر اونجا می مونه؟ اگر کسی قبولش نکرد سرنوشتش چی میشه؟؟؟
فکر کنم جواب سوالاتم 2-3 تا پست بخواد... هر وقت حوصله کردی جواب بده...
 
 
فکر کنم دیگه وقتشه جواب متین عزیز رو بدم:
 
از همون اولی شروع می کنم٬ راستش بچه های بزرگتر وقتی میان اونجا  اکثرشون خیلی فحش های عجیب و غریبی بلدن و مسلماَ بعضی از اونها رو بچه های دیگه هم یاد می گیرن ولی بعضیهاش که خیلی غیر قابل تحمله با دعوای مکرر یادشون میره٬ روی هم رفته تربیت بچه ها بعد از اینکه مدتی اونجا موندن بهتر از روز اولی می شه که اومدن.راستش با همه ی این مشکلاتی هم که گفتی واقعا تربیت کردنشون کار خیلی سختیه و طبیعیه که مثل بچه هایی که توی خونه زندگی می کنن نمی شه..
 
در مورد روحیه ی مربی هایی که از بچه ها نگهداری می کنن باید بگم که متأسفانه اکثرشون مشکلات خانوادگی دارن٬ خیلیاشون سرپرست خانواده هستن و بعضی ها هم بچه های خود بهزستی هستن که وقتی بزرگ شدن همون جا شروع کردن به کار کردن و تربیت یک سری بچه های دیگه که حتمآ می دونید این کار یک سیکل معیوب ایجاد می کنه...البته اونجا کسایی هم هستن که با وجود کوه مشکلات عاشق کارشون و بچه ها هستن و خیلی به بچه های تحت سرپرستی شون محبت می کنن. 
 
در مورد وضع اتاق ها ٬ اون شعبه از بهزیستی که من توش کار می کنم از این نظرها هیچ مشکلی نداره و وضع غذا و لباس و جای خواب بچه ها در حد خیلی خوبه ٬ ولی این رو هم میدونم که غیر از اینجا بقیه ی مراکز اوضاع جالبی ندارن...
 
ما با نوزادامون حدود ۱۵۰ تا بچه داریم که توی ۴ تا بخش جدا هستن. بچه ها تا ۷-۸ سالگی توی شیرخوارگاه می مونن و اگر شانس پذیرفته شدن به فرزندخواندگی رو نداشته باشن به مراکز دیگه ای که بهش دیگه می گن پرورشگاه منتقل می شن و بعد از این مرحله تقریبآ امکان فرزندخوانده شدنشون نیست وباید همون جا زندگی کنن.
 
نمی دونم چیا جا مونده٬ خیلی مختصر گفتم نه؟:)
 
پ.ن۱:زعفرانی عزیز حتما در مورد شرایط فرزندخواندگی هم در اولین فرصت می نویسم.
پ.ن۲:از همه ی دوستایی که حال غزلم رو می پرسن تشکر می کنم وباید بگم که هنوز هیچی معلوم نیست ولی این معلومه که غزلکم داره روز به روز شیطون تر می شه
+ نوشته شده توسط الهام در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 21:17 |
۷/۲۶

یک بچه ی جدید از مرکز رفیده اومده، اسمش میتراست و میکروسفالی داره(سر کوچک نسبت به بدن)و به طرز غریبی قیافه ی مظلومی داره. وقتی مونا داشت باهاش حرف می زد واقعا دلم می خواست گریه کنم...نمی دونم چرا اینقدر ظرفیتم کم شده،خیلی به خودم مغرور شده بودم که تازگی ها خیلی چیزهارو می تونم تحمل کنم ولی چند وقتیه که به حرف خودم هم شک می کنم.

راستش سعی می کنم خیلی توی اتاقی که میترا هست نرم، فکر می کنم جنبه اش رو ندارم، خیلی بده ولی باید بگم که از اون بچه ترسیده ام و نمی دونم چرا...

۸/۳

صبح تا رفتم توی اتاق، میترا دوید که بیاد بغلم و من نتونستم هیچ عکس العملی نشون ندم، پس بغلش کردم...وای اون بچه اونقدر با اون جثه ی کوچیکش من رو محکم بغل کرده بود که خودم هم مونده بودم، توی یک لحظه احساس کردم چقدر اون بچه رو دوست دارم.

بی رو دربایستی باید بگم:بچه ای که روز اول اونقدر ازش ترسیدم حالا شده تمام عشق من، اگر دو روز نبینمش دلم براش یه ذره می شه، به هر بهونه ای از کلاسها در می رم که برم میترا رو ببینم...

***دیروز داشتم نوشته های قبلیم رو می خوندم که این دو تا نوشته که برای روزهای مختلفه خیلی توجهم رو جلب کرد!چرا ما فکر می کنیم فقط به اتفاقات خیلی بزرگ باید بگیم معجزه؟چرا به نظر خیلی ها افتادن محبت یکی توی دلمون نمی تونه معجزه باشه؟من اونجا معجزه زیاد دیدم و مهر میترا کوچولوی خودم هم یکی از اون معجزه هاست.

حالا میترا رفته خونشون ولی اون مهر هیچ وقت از خونه ی دل من بیرون نرفت و هنوز هم بعد از یک سال که از رفتن میترا می گذره گاهی دلم براش خیلی تنگ می شه ولی خوشحالم که خانواده اش به این نتیجه رسیدن که خونه از همه جا برای میترا بهتره...

 

+ نوشته شده توسط الهام در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 23:23 |

سلام به همه ی دوستهای گللللللللللللللم

نمی دونم این چیزی رو که می خوام بگم چقدر می تونه درست باشه ولی...ولی مهم اینه که این احتمال وجود داره که آرزوی من بر آورده شده باشه و غزلم بیمار نباشه

راستش امروز رفتم که برای گرفتن سرپرستی موقت غزل اقدام کنم که گفتن آزمایش های غزل دوباره داره چک می شه و احتمالش خیلی زیاده که اشتباه شده باشه و غزل بره فرزندخوندگی!!!! باورم نمی شد،اول گفتم شاید مددکاری برای دست به سر کردن من این حرف رو زده ولی بعد که رفتم توی بخش دیدم همه دارن از غزل و اینکه پدر و مادر جدیدش(همون هایی که قبلا هم می خواستن سرپرستی اش رو بگیرن) دوباره آزمایش هاش رو تجدید کردن حرف می زنن.

اگر واقعا درست باشه و غزل دیگه مشکلی نداشته باشه، من یکی که مطمئن می شم معجزه ای اتفاق افتاده و تا آخر عمرم   به خاطر این لطف بزرگ خداوند در حقم شاکرم ...

پ.ن: از همه ی دوستان به خاطر لطفشون و دعا هاشون ممنونم. البته ما هنوزم به دعاهای همه ی دوستان محتاجیم.   

+ نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 16:36 |

نمی دونم از کجا باید شروع کنم!دلم خیلی گرفته، دیروز یکی از بدترین روزهای عمرم بود...

از روزی که غزل اومد اونجا (تقریبا یک ماه و نیم پیش)با اینکه ۷روزش بیشتر نبود اونقدر مهرش به دلم افتاد که بعد از این همه مدت رفت و آمد به بهشت، به سرم زد که همه ی تلاشم رو بکنم که سرپرستی غزل رو برای بابا و مامانم بگیرم! باورتون میشه؟اونوقت غزل می شد خواهرکوچولوی خوشگل خودم...

هرچند که اینکار خیلی سخت بود ولی...خلاصه اینکه چند وقت پیش غزل به فرزند خواندگی پذیرفته شد،با این قضیه خیلی منطقی برخورد کردم و خوشحال شدم که خیلی زود صاحب پدر و مادر میشه.

پدر ومادر جدید سریع شروع کردن به انجام دادن کارهای مقدماتی،مثل کارهای دادگاهی و آزمایش و...

ولی انگار یک چیزی این وسط درست نبود!آزمایش های غزل نشونه های خوبی نبود ولی ما تا دیروز اصلا از جواب این آزمایش ها خبر نداشتیم. آزمایش هایی که سرنوشت این بچه رو تغییر داد، جواب آزمایشها می گه که غزل من فنیل کتونوریا داره...

اصلا باورم نمی شه غزل خوشگل من با اون چشمهای مهربونش محکومه به اینکه ذره ذره آب بشه، دیگه اون بچه از لیست بچه های آماده ی فرزندخوندگی هم حذف شد.حتی تصورشم داغونم می کنه که به مرور زمان دچار عقب موندگی می شه،رنگ موهای طلایی خوشگلش سفید می شه و خیلی چیزای دیگه که حتی دلم نمی خواد راجع بهش بنویسم.

خیلی سخته،خیلی...خدایا یعنی می شه یک معجزه ای بکنی و بگن که همه ی آزمایش ها اشتباه بوده ،خودت می دونی که حاضرم هیچ وقت دیگه غزلم رو نبینم ولی اون سالم و خوشبخت باشه،خدایا...

پ.ن:دوستای گلم

برای من و غزلم دعا کنید که واقعا به دعاتون احتیاج داریم!

+ نوشته شده توسط الهام در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 19:16 |

یک روز وقتی وارد بخش شدم کلی تعجب کردم،چون توی یک روز ۵ تا بچه به بچه بزرگها اضافه شده بود(آخه می دونین:اضافه شدن هر روزه ی نوزادا برامون عادی شده ولی بزرگتر ها نه!)

یکی از بچه هایی که اومده امیرسالاره که بچه ی فوق العاده شیطون و با نمکیه و حدوداً ۵ سالشه.امیرسالار با افتخار زیادی داشت برای بچه ها تعریف می کردکه:"بابام دزدی کرده،خونه ی مردم رو به هم ریخته،به خاطر همین انداختنش زندان. مامانم هم حواسش نبود دست منو توی خیابون ول کرد و گم شد،به خاطر همین منم اومدم اینجا"

امیرسالار بچه ی خیلی باهوشیه و مطمئنم می دونه برای چی اونجاست و داستان مامانش رو هم برای این برای خودش درست کرده تا کمتر ناراحت باشه...

 

از بچه های دیگه هم جواد و فاطمه هستن که برادر وخواهرن و وقتی اومدن با اینکه یکی ۶ و یکی ۸ ساله بود، هیچ کدومشون حرف زدن رو بلد نبودن  و دچار سوء تغذیه ی شدیدی بودن و با وجود فراوون بودن غذا،غذای بچه ها رو بر می داشتن.

به دلایلی یک هفته نتونستم برم شیرخوارگاه، بعد از این مدت وقتی رفتم اون دوتا بچه  که مثل توپ قلقلی شده بودن و همچنان توی خوردن حرص می زدن رو نشناختم...

تازه دیدم حرف هم میزنن، هر چند که از هر بچه ای فقط چند تا فحش یاد گرفته بودن(نمی دونم چرا این ۲تا بچه هنوز که هنوزه استعداد عجیبی توی یادگیری فحش دارن)دارم به این فکر می کنم که جواد و فاطمه این چند سال کجا بودن که نه به اونها غذای درست و حسابی می دادن و نه حرف زدن یادشون دادن...

من هنوز تو این مدت به شاهکارهایی که توی قرن ۲۱ اتفاق میفته عادت نکردم...

 

+ نوشته شده توسط الهام در جمعه دوازدهم بهمن 1386 و ساعت 15:15 |

چند وقت پیش پدر سبحان با یک جعبه شیرینی اومد و سبحان رو با خوشحالی برد...

سبحان کلا ۳ ماه مهمون ما بود.روزی که اومد من نبودم ولی مربی بخش می گفت هم خودش گریه می کرد و هم پدرش. مثل اینکه مادر سبحان یک سال پیش فوت کرده و پدرش که توی یک گاراژ کار می کرده مجبور شده سبحان ۵-۴ ساله رو با خودش به اون گاراژ ببره تا با هم زندگی کنن ولی بعد از نزدیک یک سال کسی به بهزیستی خبر می ده که وضع زندگی این بچه اونجا خوب نیست و اونها هم پدر رو مجبور می کنن تا درست شدن اوضاعش بچه رو به بهزیستی بسپره و از اون به طور موقت برای نگهداری بچه رد صلاحیت کردن واون که عاشق سبحانش بوده شب و روز کار کرده و بعد از ۲ماه که تونسته یک اطاق اجاره کنه برای بردن بچه اش اومده ولی اونها بهش اعلام کردن چون کسی نیست که در مواقع کار کردن پدر سبحان از اون مراقبت کنه بچه رو به اون نمی دن.

باور می کنین که هفته ی بعدش اومد و گفت با یک خانمی ازدواج کرده تا از سبحان نگهداری کنه و وقتی مدارکش رو آورد(عقد نامه و اجاره نامه و...)بعد از یک هفته دادگاه اجازه داد بچه رو پیش خودش ببره.

روزی که اومد سبحان رو برای همیشه ببره من رفتم پایین و اون خانم هم که باهاش ازدواج کرده بود هم دیدم...حداقل ۱۵ سال از خودش بزرگتر بود و می شد حس فداکاری رو توی چشم پدر سبحان دید ولی نمی دونم چرا اون روز اینقدر دلم گرفت! شاید به خاطر پدر سبحان٫ شاید به خاطر زنی که فقط وسیله ی رسیدن پدر و پسری به هم شده و شاید خود سبحان که مجبوره به جای مادر با کسی هم سن مادر بزرگش زندگی کنه..ولی وقتی دیدم چشمهای اون خانوم آروم و مهربونه و وقتی به تلاش پدر سبحان برای برگردوندن پسرش به خونه فکر کردم یک کمی دلم آروم گرفت...

+ نوشته شده توسط الهام در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 17:54 |
میدونم شاید این موضوع از نظر شما ربطی به وبلاگم نداشته باشه ولی اینم یکی از مشکلات جامعه ی ماست اگر حوصله داشتین بخونین...

 منبع: ادوارنیوز
سه‌شنبه، ۱۸ دی ۱۳۸۶

شهاب پنجشنبه هرچی که در روزنامه‌ها درباره راحله نوشته بودند، برداشته بود تا من عکس‌های راحله را نبیبنم و داغ دلم تازه نشود. امروز رفتم سراغشان. تیتر ایران را که دیدم همه خشم‌های فروخورده‌ام دوباره سربرآورد. نوشته بود: "اعدام ۸ جنایتکار در سحرگاه برفی"

راحله و جنایتکاری؟ آنهم راحله‌ای که به گواهی همه زندانیانی که سه سال با او زندگی کرده بودند آزارش به یک مورچه هم نمی‌رسید. راحله‌ای که همه خواسته‌اش از این دنیا این بود که زنده بماند و برای دخترک ۵ ساله‌اش مادری کند. نگاهش را دوخته بود زمین و می گفت: "می دونی مریم، من مطمئنم که اونها دخترم را ۱۵ سالش نشده شوهر می‌دن و دخترکم باید همه بدبختی‌هایی که من کشیدم تحمل کنه."می‌خواست زنده بماند تا شاید دخترکش را نجات دهد. خیاطی و قالی بافی یاد گرفته بود که کار کند برای بچه هایش. نشد. نشد. نشد که زنده بماند.

هنوز باور نکرده‌ام که اعدامش کردند. انگار در آن شب چهارشنبه متوقف شده‌ام و منتظرم که راحله برگردد.
اولین بار پشت پیشخوان فروشگاه زندان دیدمش، همهمه افتاده بود در اوین که می‌خواهند راحله را اعدام کنند و او، داشت زندگی می کرد. وقتی من و جلوه گفتیم از دوستان ناهید و محبوبه‌ایم و می‌خواهیم اگر بشود برای اجرا نشدن حکم کار کنیم، هزار بار از ما تشکر کرد و همراهمان آمد تا قصه تلخ زندگی‌اش را بگوید.

رفتیم اتاقی که ته راهرو خالی بود و راحله هزار بار برای اینکه آنجا سرد است، برای اینکه وقت ما را گرفته و برای اینکه ناراحتمان کرده از ما عذر خواست. می گفتیم نگران ما نباش دختر، و او با آن شرم روستایی‌اش زیر چشمی نگاهمان می‌کرد و ادامه می داد.

آن روزها راحله، باور نمی‌کرد که خانواده شوهرش به اعدام او رضا دهند. می گفت:"خودشان شاهد همه بدبختی‌های و کتک خوردن‌هایم بوده‌اند، چطور ممکنه اعدامم کنن." آنقدر آرام بود که انگار معنای مرگ را نمی‌داند. انگار نمی‌فهمد طناب دار یعنی جه؟؟؟ زندانی‌ها می‌گفتند به خاطر ایمان زیادش است که ترسی از مرگ ندارد.

بار اول وقتی قرار بود او و زهرا ناظمیان را اعدام کنند، من رفتم دیدنشان. برده بودندشان انفرادی. من که رسیدم راحله حمام بود. انگار دارد می‌رود مهمانی. مدام تعارفمان می‌کرد که چیزی بخوریم. و من می‌لرزیدم از تصور اینکه این شب لعنتی صبح شود. راحله، راحله ساده و مهربان ما، گمان می‌کرد سر بیگناه تا پای دار می‌رود و بالای دار نمی‌رود....

فردا صبح وقتی زهرا برنگشت و راحله آمد، برای اولین و آخرین بار اشک هایش را دیدم. در آغوش یکی از زندانی ها هق هق می کرد. باورش نمی شد ناظمیان را اعدام کرده اند. شرمنده بود که تنها برگشته.

آن شب تا صبح به خود پیچیدم. نیمه شب که از خواب پریدم و از هراس کابوس‌هایم از اتاق زدم بیرون، دیدم بیشتر زندانی‌ها توی راهروی بند هستند. همه نگران بودند و هیچ کس جواب ما را نمی‌داد. راحله که برگشت و ناظمیان نیامد. شادی و غم داشت منفجرمان می‌کرد.

من و جلوه آن روز دادگاه داشتیم و من تمام مدتی که قاضی از زندان می‌گفت و وثیقه و آزادی، تصویر راحله و زهرا در آن سلول انفرادی جلوی چشمانم رژه می‌رفت و می لرزیدم....

راحله بعد آن شب، دو روزی را گیج بود. نه فروشگاه می‌رفت و نه روزنامه‌ها را پخش می‌کرد. ترسیده بود، شاید تازه معنای مرگ را فهمیده بود. شاید فهمیده بود که فرصت کم است.

هر روز روزنامه‌ها را که می‌آورد کنارمان می نشست و از ما می‌خواست که دردهایش را نامه کنیم. برای خانواده شوهرش، برای رئیس قوه قضاییه، برای کودکانش. شاید هم می‌خواست فقط حرف‌هایش را بشنویم. خوشحال بود که بالاخره کسانی پیدا شده‌اند پای حرف هایش بنشینند. یک عمر سکوت کرده بود و به قول خودش همه چیز را قورت داده بود. کتک خوردن‌هایش را. تحقیرها، خیانت‌ها را، هوس بازیها و تریاک کشی‌های شوهرش را و حتی بی‌پناهی‌اش را در برابر شوهرش، خانواده‌اش و قانون..... روزی که از پای چوبه دار برگشت، می‌گفت:" وقتی داشتند می‌بردندم برای اعدام همه‌اش می‌گفتم خدایا این دو تا دختر را در گوشه زندان ناامید نکن. خیلی برای من زحمت کشیدن" من و جلوه را می‌گفت. موقع اعدام هم فکر ما بود. شب قبل از اعدامش زنگ زده بود به خدیجه مقدم و گفته بود: "این دو تا دوستتان خیلی دلشون تنگ شده یک کاری براشون بکنید."

آخ راحله. تو را کشتند و ما هیچ کاری از دستمان برنیامد. مرگ و زندگی تو دست همان زنی بود که یکبار با بیل چنان به کمرت زد که لخته لخته خون از بدنت بیرون می‌ریخت". جلوه می‌گفت مدارک پزشکی‌اش را داری؟ می گفت: اصلا بیمارستان نبردندم."

می‌گفت فقط آن یک باری که از زور کتک بی‌هوش شدم بردندم بیمارستان. یک بار هم که شوهرم آنقدر زده بود که همه صورتم پرخون شده بود، زن برادر شوهرم برد پانسمان کردیم.

اینها را که می‌گفت من می لرزیدم و فکر می‌کردم چطور آدم می تواند اینهمه خشونت را تحمل کند. و راحله آرام و صبور، انگار قصه آدم دیگری را تعریف کند می‌گفت:«آنقدر من را از پله‌ها پرت کرده پایین و تا آخر پله ها غلت خورده‌ام که گاهی فراموشی می گیرم."

هیچ کدام اینها اما به اندازه زن‌هایی که می‌آورد خانه او را آزار نداده بود. روحش خراشیده شده بود. دیگر از تحملش خارج بود. می‌گفت قبلا هم بارها و بارها اینکار را کرده بود. من به روی خودم نیمی‌آوردم. به خاطر بچه‌هایم. چاره‌ای هم نداشتم. بارها موی بلند رنگ کرده روی لباس‌هایش دیدم. چند بار وسائلشان را جا گذاشته بودند. از شوهرم که توضیح خواستم. کتکم زد. گفت مرا نمی‌خواهد. طلاقم هم نمی‌داد که راحت شوم.

شاید اگر آن هنگام که راحله کتک می‌خورد ، کسی به دادش می رسید. یا ان موقع که هوسبازیهای شوهرش را می‌دید، می‌توانست طلاق بگیرد، هیچ گاه کار به اینجا نمی‌رسید. خودش می گفت "وقتی شوهرم زنده بود از ترسش جرات نداشتم به کسی بگویم که چه برسرم می آورد، چند باری هم که با هزار مکافات به دیگران گفتم، هیچ کس کاری نکرد. فقط شوهرم فهمید و من دوباره کتک خوردم."

هنوز صدایش در گوشم است:"هیچ کس باور نکرد این همه بلا سرم آمده و من هم همه چیز را قورت دادم. فقط از خدا می خواستم بهانه نگیرد و من را کتک نزند."

با همه اینها راحله نمی‌خواست شوهرش را بکشد. محکمترین گواه من صداقت راحله است. من باورش کردم وقتی قسم می‌خورد که نمی‌خواسته بکشدش. که در یک لحظه از خشم و تنفر و تحقیر منفجر شده و نفهمیده چه کرده است.
یک چیزی مثل گلوله آتش گوشه دلم خانه کرده، داغ داغ است و همه جانم را می سوزاند. فقط برای راحله نیست که اعدام شد. برای الهه و نسرین و مرجان و افسانه و فاطمه و .. هم که در انتظار چوبه دارند هست. چه خوب که دیگر اوین نیستیم. من دیگر طاقت ندارم یک روز عصر کسی را که با او زندگی‌ام کرده‌ام ببرند انفرادی و صبح آفتاب نزده، زندانبانها بگویند تمام شد.

من دیگر طاقت ندارم یک شب دیگر را کابوس اعدام ببینم. طاقت ندارم از ساعت ۴ تا ۶ بال بال بزنم که رضایت دادند یا اعدام کردند. همان دوبار برایم بس بود.

چه خوب که محرم و صفر آمد. هم بندی‌هایم دو ماهی سر راحت به بالش می گذارند. بسشان است دیگر. آنها هم دیگر طاقت ندارند.

از راحله نوشتنی زیاد دارم. نه فقط به خاطر راحله. به خاطر زنانی که هم‌سرنوشت راحله‌اند و چوبه دار انتظارشان را می‌کشد. به خاطر زنانی که اگر قوانین ما کمی و فقط کمی عادلانه تر بود، هیچگاه مرتکب قتل نمی‌شدند...

+ نوشته شده توسط الهام در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 19:24 |

یک روز که داشتم با یکی از مربی ها از بیمارستان یر می گشتم(قبلا هم گفتم که یکی از وظایف من توی بهشت بردن بچه های بیمار به بیمارستانه)، خانمی رو دیدیم که مسن بود،تقریبا ۵۰ ساله ولی بسیار شیک و به قول بعضیا مایه دار به نظر می رسید!خانم مربی ای که همراه من بود اون خانم رو می شناخت و به من گفت ایشون دوتا نوه دارن و چند ماهی هست با دخترشون تمام سعی اشون رو دارن می کنن که این دو تا بچه رو بذارن بهزیستی...

همراه اون خانوم فقط یکی از بچه ها بود که یک پسر ۴-۵ ساله ی خوشگل و شیطون بود که تا یک کمی شیطونی می کرد خانومه تهدیدش می کرد که می ذارمت همین جا شب هم بمونی و بچه هم آروم آروم می شد.با لاخره مربی جلو رفت و با خانوم شروع کرد به صحبت کردن؛ خانومه گفت:دختره رو چون بور و چشم آبی بود بخشیدیمش به یک مرکز دیگه تا بدهندش فرزندخواندگی ولی هرچی اصرار می کنیم این یکی رو قبول نمی کنن(دقیقا با همین لحن و خالی از کوچکترین محبتی).

از اونها جدا شدیم ، من با تعجب از مربی پرسیدم پس مادرشون چی؟ که مربی گفت از مادربزرگ هم شیک تر و خوش پوش تره و بیشتر از اون هم اصرار داره بچه ها رو بده شیرخوارگاه و بره و هر دوی اونها هم به بهانه ی نداشتن سرپرست اصرار دارن که بچه ها رو حتما ببخشن(بخشیدن توی بهزیستی به این معناست که دیگه هیچ حقی نسبت به بچه ها ندارن و دیگه نباید بیان سراغشون)

دیگه واقعا داشتم شاخ در میاوردم وبه این فکر می کردم که فقط اگراون خانوم از طلاهای کمتری استفاده می کرد یا  لباس های ارزون قیمت تری  می پوشید حتما می تونست تا مدت زیادی از اون بچه ها نگهداری کنه؛ البته مشروط به اینکه نخوان بچه ها رو فقط به خاطر خوشگذرونی خودشون به بهزیستی تحویل بدهند...

پ.ن1: این روزها خیلی به قضاوت بد کردن راجع به افراد متهم شدم، پس اولا در این مورد خودتون قضاوت نهایی رو بکنید... ثانیا اینکه شاید بهتر باشه به این متهمم کنید که احساسم رو خوب بیان نمی کنم چون یک جورایی اطمینان دارم که شما هم اگر جای من بودین همینطور قضاوت می کردین؛ چون یک چیزایی فقط با احساس درک می شه و نه با عقل!

+ نوشته شده توسط الهام در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 19:38 |

در می زنند

کسی

کسانی

که تنهایی شان بر دوش و

 فراخ حوصله شان تنگ

من خسته ام!

لبالب از میل عمیق فرو شدن در خویش.

در می زنند

کسی

کسانی...

...............

کلید قفل های جهان را

به آب های رفته سپردم

من خسته ام از گشودن درهای بی دلیل

از دیدن و

شنیدن و

گفتن.

 

+ نوشته شده توسط الهام در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 1:26 |

سال پیش درست همین موقع ها بود که آتوسارو آورده بودن شیرخوارگاه، هیچ کس فکر نمی کرد زنده بمونه و وقتی مامورای کلانتری بچه رو که لخت لخت فقط  پیچیده توی یک چادر نازک توی تاریکی شب و سرمای زمستون پیدا کرده بودن اطمینان داشتن که اون بچه رو اونجا گذاشتن تا بمیره؛ اینو به مربی شیرخواگاه گفته بودن و امضاء دادن که اگر بچه تا صبح زنده نموند شیرخوارگاه هیچ مسولیتی در قبالش نداره.

صبح وقتی دیدمش اصلا چهره اش پیدا نبود و از سرماخوردگی شدید سیاه سیاه شده بود،حدودا دو ماهش بود و مشخص بود شیر مادر خورده چون خودمون رو کشتیم تا با شیشه شیر خورد.یکی از مربی ها آتوسارو زنده کرد، از بس شب و روز بهش رسید،یک ماه بعد اون بچه تبدیل شد به یک بچه ی سفید و خوشگل و تپل که همه ی شیرخوارگاه عاشقش شدن و هیچ کس باور نمی کرد این همون آتوساست.

یک روز بهم گفتن آتوسا به فرزند خواندگی پذیرفته شده و داره میره اگر میخوای ببینیش برو مددکاری.یک لحظه دلم ریخت آخه خیلی به اون کوچولوی مهربون که با خنده هاش خودش رو توی دل همه جا کرده بود عادت کرده بودم؛ ولی وقتی پدر ومادر جدیدش رو دیدم که چقدر شبیه خودشن و چقدر هم به نظر مهربون و با شخصیت میان دلم آروم گرفت. بغلش کردم و بوسیدمش و از ته دلم براش آرزوی خوشبخی کردم و به این فکر کردم که شاید خوشبختی این بچه هم غیر از گذاشتن اون سر راه محقق نمی شد و به این که کارهای خدا چه حکمت های عجیب و غریبی داره...

حالا با اینکه می دونم آتوسا خوشبخت شده ولی نمی تونم به کسی فکر نکنم که توی اون سرما اون بچه رو با اون وضعیت ول کرده و نمی دونم تا آخر عمرش با وجدانش میخواد چیکار کنه...

 

 

+ نوشته شده توسط الهام در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 17:8 |