
زیبایی کودکی این بود
که هر گاه گریه میکردیم
میتوانستیم پیش خودمان فکر کنیم
حالا حتما خدا خیلی دلش برایمان میسوزد
===================
این قدر با رویاهای من غریبه نباش
باور کن
ما همه از تبار واژگانی هستیم
که از گوشه امن اسمان
به اندوه بی پایان زمین رانده شده اند
برگرفته از کتاب شیطان نامه های عاشقانه را دزدیده است-علیرضا روح نواز
این وبلاگ به علت تاهل نویسنده ی آن تا اطلاع ثانوی تعطیل
می باشد![]()

از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد
سلام!
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شاد مانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی میگذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد
و نه این دل ناماندگار بی درمان
تا یادم نرفته بنویسم
حوالی خواب های ما سال پر بارانی بود
من می دانم همیشه حیاط آنجا
پر از هوای تازه باز نیامدن است
اما تو لااقل حتی ، هروهله ، گاهی ، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا شبیه شمایل شقایق نیست
راستی خبرت بدهم
خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار
هی بخند!نامه ام باید کوتاه باشد، ساده باشد،
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت مینویسم:
حال همه ی ما خوب است،
اما تو باور نکن.

اگر این همه چشم نا محرم اینجا نبود شاید می گفتم که الان چه احساسی دارم...
دلم برای خیلی از دوست های وبلاگی تنگ شده!
زندگی بعد از مدتی ... ، داره به بهترین شکل ممکنش پیش میره.
خدایا به خاطر این همه لطف، ازت ممنونم
به ساعت نگاه مي كنم:
حدود سه نصفه شب است
چشم مي بندم تا مبادا چشمانت را از ياد برده باشم
و طبق عادت كنار پنجره مي روم
سوسوي چند چراغ مهربان
وسايه هاي كشدار شبگردانه خميده
و خاكستري گسترده بر حاشيه ها
و صداي هيجان انگيز چند سگ
و بانگ آسماني چند خروس
از شوق به هوا مي پرم چون كودكي ام
و خوشحال كه هنوز
معماي سبز رودخانه از دور
برايم حل نشده است
آري!از شوق به هوا مي پرم
و خوب مي دانم
سالهاست كه مرده ام
لطفا با حوصله بخونید! این پست گزارش یکی از همکارهام (نرگس رضایی )از... بقیه اش رو خودتون بخونید.
وقتي درهاي آهنين سردخانه چفت شد، وقتي بر درها قفل آهنين زدند او هرگز گمان نميبرد كه شهر را يخ بگيرد.
تصورش اين بود كه تا يكي، دو روز شايد هم سه روز ديگر قلب زخمي علي را به خاك خواهد سپرد تا از دردهاي زمين آرام بگيرد.
اما 23 روز از آن زمان ميگذرد و او هنوز براي بردن جسد پسرش گردو ميشكند. ميگويد هر روز در ذهنش خورشيد ميكشد تا هواي سردخانه تن عريان پسرش را نلرزاند.
ميگويد علي سرمايي بود و در تمام 14 سال عمرش هيچگاه پتويش را پس نزد.مادر از پسرش ميگويد و هر كلمهاي كه از ميان لبهايش بيرون ميلغزد در تلاقي نفسهايش منجمد ميشود.روزي كه قلب علي زير تيغ جراح از تپش ايستاد و خطوط قلب پارهاش برعكس زندگياش روي هم ممتد شد، خيال ميكرد مانيتورينگها از كار افتادهاند و بهخاطر ميآورد كه تا ساعتها گنگ و مبهوت به دستگاه نمايشگر زل زده بود؛ مثل كودكي كه ستارههاي نقرهاي آرزويش بر خاك افتادهاند. هنوز هم گنگ و مبهوت بهنظر ميرسد در سومين شب جمعهاي كه به بيمارستان آمده است تا براي آرامش روح پسرش دعاي كميل بخواند.
پشت درهاي بسته جنوبيترين سردخانه شهر در جنوبيترين بيمارستان شهر، اين فقط صداي اوست كه در فضا ميپيچد «اللهم اني اسئلك برحمتك...».
صدايش گرفته، صدايش خسته است. زير چادر گلدار سياه، صدايش ميلرزد مثل نفساش كه به آرامي در گلو ميشكند. صدايش غمگين و نفسهايش سرد است، به سردي فايلهايي كه تن بيجان پسرش را محصور كردهاند.
زير چادر ناله ميكند و دعا ميخواند، پشت درهاي جنوبيترين سردخانه شهر؛ جايي كه انسان فقط ديده ميشود، شنيده نميشود. ميگويد خواب علي آرام نيست و هر شب جمعه براي او دعاي كميل ميخواند و هر روز براي بردن او گردو ميشكند تا هزينههاي بيمارستانش را بپردازد. هنوز خودش را سرزنش ميكند. او هنوز خودش را گناهكار ميداند. وقتي از دور ميبوسدش و آرام دست روي ديوار ميكشد، با اين وهم و تصور كه سنگ قبر پسرش است، ميگويد: علي نفس دارد و هرگاه كه دست روي ديوار ميكشد حروف «ع»، «ل»و «ي» را زير پوستش لمس ميكند مثل آن روزها كه روي تخت بيمارستان خم ميشد و نفسهاي پسرش را ميشمرد.
ميخواهد وقتي او را دفن كردند روي اسمش رز زرد بپاشد تا با لطافت مادرانهتري «ع»، «ل» و «ي» را لمس كند چون دستهايش هميشه از برجستگيهاي ديوار سردخانه زخم برداشتهاند. هنوز هر شب جمعه كه از بيمارستان برميگردد در خانه شمع روشن ميكند و هر بار كه به بيمارستان ميآيد و ميرود صورت زرد و لاغرش را زير چادر پنهان ميكند مبادا مسئولان بيمارستان بشناسندش يا آشنايي او را ببيند.
گامهايش آرام و نفسهايش بيصداست بهنرمي گلبرگهاي زردي كه زير پاي عابران له ميشوند و پولكهاي سيمين برف كه زمستانها بر شانههاي تكيدهاش فرو مينشيند. او براي ديدن پسرش محتاط و شبحگون ميآيد، آهسته و خزنده. آمدنش طوري است كه گويي از سنگفرشهاي قديمي بيمارستان و ديوارهاي سيماني آن واهمه دارد. ميترسد؛ ترسي كه براي سومين بار تن ضعيفش را ميلرزاند.
درست مانند آنچه دكتر ايرج خسرونيا، رئيس جامعه پزشكان متخصص كشور تعريف ميكند. او ميگويد: خانوادههايي كه مردههاي خود را در بيمارستان جا ميگذارند هميشه بيم آن دارند كه كسي از مسئولان يا كارمندان بيمارستان آنها را بشناسد و بابت هزينههاي بيمارستان به آنها تذكر دهد يا بازخواستشان كند. براي همين آرام و دزدكي ميآيند و حتي برخي نيز قيافه خود را تغيير ميدهند.
مادر جوان هم ميترسد، نه اينكه جرمي كرده باشد، او ميترسد چون فقر تنها جرم اواست.هنوز صداي پرستاران در سرش دور ميزند؛ «هزينهها، هزينههاي عمل و هزينههاي ترخيص كي واريز ميشود؟ تا كي ميتواني تهيهاش كني؟» و او هنوز براي 370 هزار تومان گردو ميشكند و گاهي وقتها هم براي همسايهها رخت ميشويد. ميگويد تا چند وقت ديگر تهيهاش ميكنم، 370هزارتومان چقدر پول زيادي است. تنها 370هزار تومان كافي بود تا جسد علي از دردهاي زمين آرام بگيرد.
تنها 370هزار تومان يك چهارم تراولهايي است كه در كلكلهاي نوجوانان همسن و سال او در شمال شهر ميسوزد و دود ميشود و يكصدم پول ماشينهايي است كه در جردن براي فخرفروشي بالا و پايين ميروند. گويي هرچه قلب علي ميان فايلهاي سردخانه بيشتر يخ ميبست دنياي مادرش نيز منجمد و منجمدتر ميشد و مثل راه رفتن روي يخبندان گامهايش را به عقب ميراند. براي 370هزار تومان آنقدر گردو شكسته كه دستهايش سياه سياه شدهاند. ميگويد هميشه دستكش ميپوشد تا كسي دستهايش را نبيند.
مثل صورت زردش كه وقتي به ديدن پسرش ميآيد آن را زير چادر گلدار سياه پنهان ميكند. دوباره چادر را روي سرش ميكشد و شروع ميكند به خواندن دعاي كميل، مثل هميشه، مثل سه، چهار جمعه شب گذشته، پشت ديوارهاي سيماني جنوبيترين سردخانه در جنوبيترين بيمارستان شهر؛ جايي كه مثل او كم نيستند؛ مادران و پدراني كه بهدليل نداري، جنازه عزيزان خود را پشت درهاي سردخانه جا گذاشتهاند و قفلها و درهاي آهنين برايشان حكم سنگ قبر را پيدا كردهاست.
روزها، هفتهها، پشت درهاي بسته گريه ميكنند، دعا ميخوانند تا شايد روح عزيزانشان در هواي سرد سردخانه آرام بگيرد و شايد هم چشمي از دور رنج خاموششان را ببيند؛ چشمي كه درد را ميشناسد، چشمي از پشت پنجرههاي اتاق رياست يا چشمي از آن سوي ديوارهاي سيماني بيمارستان. جايي كه رد انگشتان صدها پدر و مادر بر آن جا مانده و برجستگيهاي ديوار هر روز صافتر و صافتر ميشود و گاهي هم كسي ميبيندشان؛ كسي كه زياد دور نيست؛ كسي مثل رئيس بيمارستان امامحسين(ع).
دي ماه 3سال پيش بود كه محمدحسن طريقت صفوي، رئيس بيمارستان امامحسين با مسئولان بهداشت و درمان جلسهاي گذاشت و يك گوني پر از قباله ازدواج، شناسنامه و دفترچه بسيج جلوي پايشان ريخت و دربرابر بهت و حيرت حاضران گفت: اينها اسنادي هستند كه مردم بهعنوان گرو گذاشتهاند تا هزينه درمان خود و يا خانواده خود را بياورند و چون بضاعتي نداشتند هرگز برنگشتهاند و اين تمام قصه نيست.
او درحاليكه به بيرون پنجره اشاره ميكرد ادامه داد: شما نديدهايد اما من ديدهام گريههاي پدران و مادراني كه شبهاي جمعه پشت در سردخانه جمع ميشوند و بهياد عزيزانشان دعاي كميل ميخوانند.
او گفت: هر هفته صداي زمزمههاي آنها را ميشنود و قلبش به درد ميآيد؛ درست مانند آن چيزي كه عابد فتاحي، عضو كميسيون بهداشت و درمان در دوره هفتم تعريف ميكند. او ميگويد: بسياري براي ما نامه مينويسند و از ما ميخواهند بابت پرداخت هزينههاي بيماران يا مردههاي خود در بيمارستان به آنها كمك كنيم. آنها در نامههايشان به موضوعاتي اشاره ميكنند كه قلب آدم را بهدرد ميآورد. گاهي وقتها نميدانم چه جوابي به آنها بدهم چون دردهايشان در سطور نميگنجد.
او نامهاي را به ياد ميآورد كه در آن مادري نوشته بود كه يك ماه است جنازه پسرش را در سردخانه بيمارستان جا گذاشته و هنوز نتوانسته هزينههاي ترخيص آن را تأمين كند؛ مثل مادر علي كه هنوز براي بردن او گردو ميشكند و رخت ميشويد.
او دعاي كميل ميخواند و صداي «اللهم إني اسئلك برحمتك» سكوت بين دعا و فرياد شب را برميآشوبد. كسي آيا صداي او را ميشنود؟ جز ديوارهاي سرد سيماني كه بين او و پسرش فاصله انداختهاند، جز دانههاي سفيد برف كه زمستانها چون غمهايش بر او ميبارند.
روبه ماه، خدا را صدا ميزند: «مرا ببخش خواب پسرم آرام نيست. مرا ببخش اگر او را ميان فايلهاي سردخانه جا گذاشتهام.» خودش را سرزنش ميكند، خودش را گناهكار ميداند؛ مادري كه فقر تنها جرم او است.
ميگويد: شناسنامهاش را هم نزد رئيس بيمارستان گرو گذاشته و حالا نه پسر دارد و نه هويت.در دعاهايش هرگاه به اسم علي ميرسد با صداي بلند زار ميزند؛ گويي كه ديگر از چيزي نميترسد و واهمهاي ندارد اگر مسئولان بيمارستان صدايش را بشنوند ميخواهد علي هم صدايش را بشنود. شايد او را ببخشد. مادر تنها هر روز كه ميگذرد بيشتر دلتنگ پسرش ميشود چون خاكي نبوده كه مهرش را سرد كند.
| اسی تیغزن | |
اسی تیغزن تا حالا هیچکس و با تیغ نزده ! اِسی تیغزن همیشه دنبال سایهش دویده ! اِسی تیغزن همیشه میخنده امّا خندههاش ، اسی تیغزن دخترِ دربهدرِ بند غمه ! اسی تیغزن حرفاشو با لب بسته میزنه ! اسی تیغزن همیشه میخنده امّا خندههاش، | |
پی نوشت: بازم دلم خیلی گرفتتتتتتتتتتت...
امیر سمت راست قلبش رو نشون می ده و می گه:" آرزو بده ،از اینجا( دست می ذاره روی قلبش) میره اینجا و بعد قلب آدم می افته پایین.آرزو بچه هارو بزرگ می کنه، من بچه بودم ،آرزو اومد توی قلبم و بزرگم کرد"!
نمی دونم حرف هایی که در مورد آرزو می زنه حرف های طوطی واره یا واقعا اونهارو تجربه کرده. کنکاش نمی کنم که چند بار قلب کوچکش پایین افتاده ،یا به چند تا از آرزوهاش رسیده که بزرگش کردن ؛ چون وقتی در این باره حرف زد صورت معصومش در هم رفت.
امیر ۶سالشه و خانواده رو نمی شناسه.مدتی رو به همراه خواهرش و به جرم مادر توی زندان به سر برده. زندگی هرچند کوتاه مدت در زندان زنان روی رفتار و روحیه ی امیر تاثیر گذاشته. نقاشی امیر پر از تیر و کمون و تفنگه و یک آسمونه آبی که به اشتباه در پایین صفحه کشیده شده و خیلی اصرار داره که آسمونه و دریا نیست.
درباره ی مادرش زیاد صحبت می کنه؛ مادری که توی سن ۲۶ ساگی الان چهارمین ازدواج خودش رو تجربه می کنه و وابستگی زیادی به بچه هاش نداره. زمان که می گذره می فهمم امیر درباره ِ مادرهای متعددی حرف می زنه که مادر خودش در بین اونها جایی نداره و ظاهرا این زنان، زنان هم بند مادرش هستند که امیر همه ی اونها رو به عنوان مادر می شناسه...
پدر امیر فروشنده ی مواد مخدره و شاید تا زمان بزرگ شدن امیر به خاطر این جرم در زندان بمونه. بدتر از همه اینکه بزرگترین آرزوی امیر اینه که یک تفنگ واقعی داشته باشه تا بتونه باهاش همه رو بکشه چون نظرش اینه که همه ی آدمهای روی زمین بد هستند!
نمی دونم موندنش توی زندان زنان و بین اون همه خلافکار این ذهنیت رو براش درست کرده یا خانواده ی از هم پاشیده اش! فقط از خدا می خوام این ذهنیت امیر اونو توی بزرگسالی به جایی برنگردونه که به اجبار مدتی در کودکی، بی گناه اونجا زندگی کرده...

هفته ی پیش همین موقع ها بود که با چند تا دیگه از بچه های داوطلب بچه های شیرخوارگاه رو برای گردش بردیم موزه ی حیات وحش دارآباد. همون جا هم شام خوردیم و تا شب نشد برشون نگردوندیم ...
کلی به همشون خوش گذشت مخصوصآ موقعی که شیرهای زنده رو می دیدن دیگه نمی تونستن هیجان خودشونو کنترل کنن و شاید اصلا فکر نمی کردن شیری که فقط توی تلویزیون دیدن توی دنیای واقعی هم وجود داشته باشه! چند بار عرشیا رو از کنار قفس شیرها بردم تا بقیه ی جاها رو ببینه ولی اون تقریبا به زور هلم میداد طرف قفس شیر و جالب اینجا بود که می ترسید خودش تنهایی نزدیک قفس بشه ولی هنوز بعد از نیم ساعتی که دیگه کم مونده بود منو بندازه توی قفس
کنجکاوی اش ارضا نشده بود.خلاصه به بهونه ی میمون ها بچه ها رو از اونجا با هزار زحمت بردیم. اشکان جلوی یک پلیکان که یه پاشو بالا گرفته بود یهو داد زد که بچه ها بیاین اینجا ٬ این پرنده هه کار بد کرده تنبیهش کردن
کلی از این حرف اشکان خودمونو مردمی که اونجا بودن خندیدیم.
روز فوق العاده ای بود٬ با اینکه مسؤلیتش خیلی سنگین بود ولی می ارزید.راستی یه چیزه دیگه:
شیرخوارگاه چند وقتیه برای پسرها چند تا داوطلب پسر گرفته که ما برای اینکه کمکمون باشن دوتاشونو با خودمون بردیم ولی فقط فکر کنید که اون بیچاره ها چه حالی می شدن وقتی بچه ها جلوی ما و همه ی آدمهایی که اونجا بودن٬ بهشون می گفتن خاله!!!!!
توی راه برگشتن هم عرشیا و نیما و بهرام که توی ماشین ما بودن تا خود شیرخوارگاه رقصیدن
فکر کنم اون شب همه ی بچه ها به محض رسیدن بیهوش شدن.
خلاصه اون روز اگر بگم به اندازه ی بچه ها شاید هم بیشتر به خودمون خوش گذشت دروغ نگفتم...
تصور اینکه کسی یک موجود زنده رو توی کیسه ی زباله بندازه و درش رو ببنده و بندازه توی سطل آشغال تن آدم رو به خودی خود می لرزونه...چه برسه به اینکه این موجود زنده جگرگوشه ی یک آدم باشه! آدم! چه واژه ی غریبی برای بعضی از موجودات دوپایی که فقط اسمشون آدمه ولی بویی از انسانیت نبردن.
وقتی سامانه یک روزه رو خیلی معجزه آسا از توی سطل زباله پیدا کردن قسمت هایی از بدنش رو موشها خورده بودن!!!! وقتی ماموران انتظامی نوزاد رو به بیمارستان برده بودن ،بیمارستان از پذیرفتن بچه امتناع کردن چون پزشک های اورژانس معتقد بودن دیگه کاری برای اون نمی شه کرد و بچه چند ساعتی بیشتر زنده نیست و مامور انتظامی هم به خاطر اینکه نمی تونسته بچه رو توی اون حال نگه داره و در اینجور مواقع هر کسی سعی می کنه قضیه به خودش ختم نشه ،بچه رو به بهزیستی تحویل میده.
مربی نوزادان هم مونده با بچه چیکار کنه، پس اول بچه رو حموم کرده ،بعد زخم هاش رو پانسمان کرده و بهش شیر داده. چند روز گذشت و نه تنها سامان زنده موند،روز به روز هم بهتر شد و خیلی خوب هم رشد کرد!
حالا بیشتر از ۵ سال از اون روز می گذره و الان یک بخش کامل ،شاید هم بیشتر ،کل شیرخوارگاه از دست سامان به عذابند
چون با اینکه خیلی شیرینه ولی خیلی خیلی هم شیطونه
البته چون حامیه خیلی قوی ای پشتشه و اون هم کسی نیست جز مامان شکیبش ،همون مربی ای که اونو دوباره زنده اش کرده و واقعا فکر می کنه سامان پسر خودشه و من هر وقت سامان رو می بینم به قضا و قدر بیشتر از پیش اعتقاد پیدا می کنم ...

پ.ن: مامان شکیب همون مربیه با حوصله و مهربونیه که آتوسا رو هم یک بار به زندگی بر گردوند...

