تبليغاتX
وسعت تنهایی

خدایا من اولین عصیانگر نیستم که بر او می بخشی ودرسایه ابر احسانت جایش می دهی !

پروردگارا, ای دریابنده درماندگان, تورا میانجی گناهانم و کرم وجودت قرار می دهم!

پس مرا به وادی رحمتت راه ده و راه ورود به آن را نشانم ده...

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 9:34 توسط الهام| |

می دونم باید مرتب ترو زودتر بنویسم ولی تا به یک چیزایی از جمله عوض کردن اسم بچه ها که مجبورم به دلایلی این کارو بکنم, عادت کنم طول می کشه...

هفته پیش زهرا و شهروز که هردوcp (فلج مغزی)هستند روبرای معاینه چشم برده بودم بیمارستان لبافی نژاد(یکی از وظایف اصلی من توی شیرخوارگاه بردن بچه ها به بیمارستان های مختلف برای معاینه و گاهی بستری کردنه که البته از این آخری خیلی متنفرم, چون وقتی بچه رو بستری می کنی و تنهاش می ذاری فکر میکنه یک بار دیگه اونو سرراه گذاشتن..)

بگذریم, داشتم می گفتم بچه هارو برده بودم لبافی نژاد. وقتی شهروز چهارساله روتوی بغلم گرفته بودم احساس کردم دستم رو فشار میده و وقتی نگاهش کردم بهم لبخند زد در صورتی که اون بچه عقب افتاده است و حرف هم نمی زند ولی به این اطمینان کامل دارم که شهروزاحساس محبت رو خوب میفهمه و فوق العاده مهربونه.

از هفته پیش اتفاقاتی برام افتاده که بجز معجزه لبخند اون بچه هیچ دلیلی نمی تونم براش بیارم. البته من توی این مدت از این بچه ها معجزه های اینچنینی زیاد دیدم و همیشه ردپای برکت و معجزه اونها روتوی زندگیم میبینم.

خدایا ازت میخوام هیچ وقت توفیق خدمت به اونها رو ازم نگیری...

                                                                                  الهی به امید تو

نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 23:33 توسط الهام| |

نه این بارمثل همیشه نیست.هرچندازاول با خودم عهد بسته بودم خیلی دلبسته نشم و فقط کارم رو انجام بدم ولی چند بار توی این مدت ۴ساله عهدم رو زیرپا گذاشته ام, با این حال این دفعه با همیشه فرق می کنه, طوردیگه ای است.اصلا نسبت به هیچ کدومشون این احساس رو نداشتم.فقط چند ساعت بعد از اینکه از اونجا می آم بیرون دلم میخواد برگردم وببینمش. خیلی توجیه این قضیه سخته,حتی خانواده ام هم نمی خوان این موضوع رو قبول کنن ولی به هرحال اونا باید منو درک کنن...

خودم می دونم که این دلبستگی به جز ناراحتی وغصه دوباره چند روزه تا به این جدایی عادت کنم,عاقبتی نداره ولی سعی میکنم حال رو در نظر بگیرم واصلا به عاقبت موضوع فکرنکنم واز بودن با اون نهایت لذت رو ببرم.

حالا امین شده همه زندگی من...همش فکر می کنم نکنه از دیروز که ندیدمش سرما خورده باشه,نکنه گریه کنه,آخه اون بچه فقط ۳ ماهشه.

خیلی وقته تصمیم گرفتم که راجع به تجربیات ۴ ساله ام توی اون بهشت چیزایی بنویسم ولی تاحالا به خاطر درسهام وپاره ای از مسایل نشده بود, انگار قسمت بود با امین شروع کنم وهمه رو توی لذت بردنم از اون بهشت شریک کنم.

۴سال پیش بود که به عنوان داوطلب وارد اون بهشت شدم ودر هفته چند روز روتوی بهشت کار می کنم یا بهتر بگم واقعا زندگی می کنم, جدا ازهمه دغدغه ها وزشتی ها(البته به جز زشتی هایی که اون بچه ها رو به اونجا آورده) پر از دلهای پاک ومعصوم که شاید خیلی زود بوده که طعم سختی و جدایی رو حالا به هر دلیلی از جمله بی کفایتی والدین یا زندانی بودن اونها یا فقط به جرم ناخواسته بودن و... بچشند.

به هر حال خوشحال میشم شما رو هم توی این غم ها و شادی ها شریک کنم, همانطوری که این فرشته های کوچولو من رو شریک کردن...

                                                               فعلا تا بعد

نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 0:13 توسط الهام| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir