-
یک روز که هوا خوب بود تصمیم گرفتیم صبحانه ی بچه های خودمون رو توی باغ بهشون بدیم، دو تا بچه ی جدید هم داشتیم که با هم برادر بودن و به افتخار اون دوتا با مونا(یکی از داوطلب های اونجا و نزدیکترین دوستم) تصمیم گرفتیم برای بچه ها و خودمون بستنی بخریم(ما اونجا به هر بهونه ی الکی ای خودمون و بچه ها رو به خوراکی مهمون می کنیم)؛ خلاصه تا بستنی ها رو برای بچه ها باز کردیم احساس کردم دو تا بچه ی تازه واردمون که اسمشون ایلیا و عرشیاست و یکی 4 و یکی 5 ساله هستند چهره شون توی هم رفت، عرشیا که بزرگتر بود با زبون بچگانه اش به من گفت:ما دیروز بستنی خوردیم و دیگه بستنی نمی خوریم.
-
گفتم دیروز چه ربطی به امروز داره و بستنی هاشون رو باز کردم؛عرشیا بازم گفت:نه نمی خوریم،دیروز مامانم توی بستنی فروشی برامون بستنی خرید و رفت و ما گم شدیم.
-
اون بستنی ای که اون روز خوردم تلخ ترین بستنی عمرم بود و فکر می کنم ایلیا و عرشیا هم تا آخر عمرشون از طعم و اسم بستنی بدشون بیاد که وسیله ای برای سر راه گذاشتن اون دو تا شده...
-
-
-
می شود چیزی گفت،
-
حرفی زد...
-
بی که لب ها تکانی بخورند!
-
حرفم این بود:کسی از حال کسی آگه نیست،
-
حالی نیست!
-
من در آیینه به خود می گویم:
-
حیف از بز!
-
آدمی مالی نیست...
-
"حسین پناهی"
-
-
پ.ن:با توجه به نظرات دوستان، به خاطر ناراحت کردنتون و تلخ نوشتنم از همه عذر می خوام ولی چاره ای نیست...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 21:32 توسط الهام|
|
-
چند وقت پیش وارد بخش که شدم، قبل از اینکه لباسم رو عوض کنم یک پسر بچه ی قشنگ جلویم رو گرفت و گفت:سلام خاله و شروع کرد به گریه کردن.خیلی ناراحت شدم، بغلش کردم و ازش پرسیدم:چرا گریه می کنی؟
-
گفت:میخوام برم پیش مامانم.
-
گفتم: گم شدی؟(این سوال این حسن رو داره که اگر بچه ای نخواد سرگذشتش رو بگه فقط می گه آره و من دیگه سوالی ازش نمی پرسم) ولی امیر گفت:نه، مامانم منو گذاشته اینجا که گریه کنم...
-
لباسم رو عوض کردم و با خودم بردمش اتاق نوزادها؛داشتم کارهام رو انجام می دادم و اون هذیون وار حرف می زد.امیر می گفت:آقاهه رو شلاق زدن،مامانم گریه می کرد،از پشت آقاهه خون می اومد،مامانم جیغ می کشید...اولش احساس کردم واقعا داره هذیون می گه ولی توی یک لحظه دستگیرم شد موضوع از چه قراره،محکم گرفتمش توی بغلم و فقط به این فکر می کردم که چرا باید جلوی یک بچه ی 5_4 ساله حد عمل نامشروع رو اجرا کنن!
-
وبعد امیر گفت که مامانش با پلیس اومده و اونو گذاشته اونجا و رفته.مامان امیر رفته بود زندان ولی برای چه مدتی ودقیقا برای چی؟نمی دونم وهنوز دارم به این فکر می کنم که چرا هیچ کس ملاحظه ی روحیه ی بچه ها رو نمی کنه!!!چرا بعضی از بچه ها باید شاهد چیزایی باشن که ما حتی از شنیدن اونها وحشت می کنیم!!!؟
-

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 20:28 توسط الهام|
|
-
توی اولین نگاه رنگ طوسی چشمهاش و صورت برنزه جذابش خیلی توجهم رو جلب کرد.احساس کردم غم بزرگی توی چشمهاش هست که زیبایی اون رو دو برابر می کنه؛ تقریبا 8 ساله بود.کم حرف می زد که البته این موضوع اونجا طبیعیه...
-
2روز از اومدنش می گذشت که من دیدمش وطبیعتا نباید به اون زودی به محیط اونجا عادت می کرد و وقتی بی مقدمه بهم گفت که چقدر اینجا خوبه واحساس راحتی می کنه خیلی تعجب کردم.وقتی دید چیزی نمی گم،گفت آخه دو هفته ای جای دیگه ای بودم که دخترا توش سیگار می کشیدن و شیشه ها رو می شکستن و با هم دعوا می کردن.
-
وقتی ازش پرسیدم :و قبلش چی؟ گفت پیش مامانش بوده، باباش چند سالی است که رفته اینگلیس تا کار مهسا و مادرش رو هم درست کنه و پیش خودش ببره ولی مثل اینکه یادش رفته اینجا خانواده ای داره و فقط هر چند ماه یک بار زنگ می زنه تا حال مهسا رو بپرسه واصلا قصد برگشت نداره،مهسا خیلی قشنگ حرف می زنه ودلش می خواد با منطق خودش کار پدر رو توجیه کنه ولی نمی تونه.
-
مادرش بارها پدرش رو تهدید کرده که اگر برنگرده مهسا رو رها می کنه ولی مهسا خودش هیچ وقت باور نمی کرد که بعد از چند بار تهدید مادرش اون رو یک روز توی تجریش بگذاره وباهاش خداحافظی کنه وبگه هروقت پدرت برگشت میام دنبالت؛راستش از حرف هاو نگاه های مهسا فهمیدم هنوز هم باور نکرده که مادرش تهدیدش رو عملی کرده باشه.بعد از اینکه پلیس ها مهسا رو تک وتنها در حالی که گریه می کرده توی خیابون پیدا کردن بدون هیچ فکری و بدون اینکه بدونند زندگی هرچند 2 هفته ای توی مرکز نگهداری از دختران فراری چقدر می تونه توی روحیه این بچه تاثیر بگذاره اون رو به این مرکز تحویل دادند.مهسا هنوز چیزهایی راجع به اونجا تعریف می کنه که نشون میده این قضیه چقدر ذهن این بچه رو درگیر کرده...
-
نمی دونم، واقعا نمی تونم درک کنم که چقدر به یک مادر باید فشار بیاد تا جگر گوشه اش رو از خودش جدا کنه و بدون فکر کردن به عواقب کارش اون رو توی خیابون شلوغ رها کنه، شاید هیچ وقت نخواسته به آینده نامعلومی که در انتظار دختر قشنگش هست فکر کنه، شاید... نمی دونم، واقعا گاهی اوقات نه عقلم و نه احساسم هیچ کدوم نمی تونن بعضی چیزارو درک کنن...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 21:40 توسط الهام|
|

-
کمند بچه ای تقریبا دو ساله است.البته با این سن هنوز حرف نمی زند.روزهای اول نمی دونستم چه وضعیتی دارد ولی وقتی دیدم درست ظهر که بچه های کوچکتر می خوابند شروع می کند به جیغ زدن فهمیدم این بچه مشکل دارد، وقتی از وضعیت خانوادگی اش پرسیدم گفتند حاصل یک ازدواج صیغه ای است.
-
مربی کمند برام تعریف کرد که مادر کمند بیماری شدید روانی دارد وحالت های این بچه هم تا حدودی ارثی است.خلاصه اینکه وقتی مادر کمند برای معالجه پیش یک روانشناس رفته اون روانشناس از وضعیت روحی اش سواستفاده کرده و پیشنهاد داده که به طور موقت با هم ازدواج کنند؛ راستش یک لحظه از اینکه روانشناسی خوندم از خودم شرمنده شدم ولی این احساس خیلی زودگذر بود،چرا که توی هر رشته و هر کاری همه جور آدمی پیدا می شه.
-
آره خلاصه این کمند ناآروم ما حاصل ازدواج یک روانشناس به اصطلاح عاقل به یک بیمار روانی است.
-
وقتی به چشمهای معصوم این بچه نگاه می کنم که وقتی آرامه بسیار دوست داشتنی ومهربونه احساس می کنم چقدر آدمها خودخواه و بی فکر شدند واین هیچ ربطی به سطح تحصیلات وثروت و ...ندارد.
-
شاید براتون جالب باشه که این پدر روانشناس هرچند وقت یکبار میاد و به بچه اش سر هم میزنه و از اینکه بهزیستی مسؤلیت نگهداری بچه اش رو از روی دوشش برداشته فکر کنم خیلی هم خوشحال باشه...
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 16:24 توسط الهام|
|
در اندرون تو کسی است
دنیایی است
وتو را یاری خواهد داد که خواستن را
به شدن بدل کنی
و نیرویی نهفته تا که گامهایت را
پیوسته به راه تواند برد
پس خویشتن را آنگونه که می پسندی ترسیم کن
ودست به کار آنچه که باید.
و هر روز تنها گامی بردار،آرام و پرتوان
و در امتداد آن رویای دلپذیر
آری گاهی چنین شود که تداوم راه
سخت و ناممکن آید
رویایت را فرو مگذار…
من بر گشتم.یک وقتی فکر کردم که نوشتنم چه فایده ای می تونه داشته باشه و وقتی با خودم به این نتیجه رسیدم که هیچی، دیگه ننوشتم.همین! حالا با تشویق یکی از دوستان دوباره می نویسم هرچند هنوز اطمینان ندارم که فایده ای داشته باشه چون همه ما یکجورایی توی روزمرگی گم شدیم…
به امید روزی که هممون به جز خودمون به دیگری هم فکر کنیم.
نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 12:39 توسط الهام|
|

