تبليغاتX
وسعت تنهایی
میدونم شاید این موضوع از نظر شما ربطی به وبلاگم نداشته باشه ولی اینم یکی از مشکلات جامعه ی ماست اگر حوصله داشتین بخونین...

 منبع: ادوارنیوز
سه‌شنبه، ۱۸ دی ۱۳۸۶

شهاب پنجشنبه هرچی که در روزنامه‌ها درباره راحله نوشته بودند، برداشته بود تا من عکس‌های راحله را نبیبنم و داغ دلم تازه نشود. امروز رفتم سراغشان. تیتر ایران را که دیدم همه خشم‌های فروخورده‌ام دوباره سربرآورد. نوشته بود: "اعدام ۸ جنایتکار در سحرگاه برفی"

راحله و جنایتکاری؟ آنهم راحله‌ای که به گواهی همه زندانیانی که سه سال با او زندگی کرده بودند آزارش به یک مورچه هم نمی‌رسید. راحله‌ای که همه خواسته‌اش از این دنیا این بود که زنده بماند و برای دخترک ۵ ساله‌اش مادری کند. نگاهش را دوخته بود زمین و می گفت: "می دونی مریم، من مطمئنم که اونها دخترم را ۱۵ سالش نشده شوهر می‌دن و دخترکم باید همه بدبختی‌هایی که من کشیدم تحمل کنه."می‌خواست زنده بماند تا شاید دخترکش را نجات دهد. خیاطی و قالی بافی یاد گرفته بود که کار کند برای بچه هایش. نشد. نشد. نشد که زنده بماند.

هنوز باور نکرده‌ام که اعدامش کردند. انگار در آن شب چهارشنبه متوقف شده‌ام و منتظرم که راحله برگردد.
اولین بار پشت پیشخوان فروشگاه زندان دیدمش، همهمه افتاده بود در اوین که می‌خواهند راحله را اعدام کنند و او، داشت زندگی می کرد. وقتی من و جلوه گفتیم از دوستان ناهید و محبوبه‌ایم و می‌خواهیم اگر بشود برای اجرا نشدن حکم کار کنیم، هزار بار از ما تشکر کرد و همراهمان آمد تا قصه تلخ زندگی‌اش را بگوید.

رفتیم اتاقی که ته راهرو خالی بود و راحله هزار بار برای اینکه آنجا سرد است، برای اینکه وقت ما را گرفته و برای اینکه ناراحتمان کرده از ما عذر خواست. می گفتیم نگران ما نباش دختر، و او با آن شرم روستایی‌اش زیر چشمی نگاهمان می‌کرد و ادامه می داد.

آن روزها راحله، باور نمی‌کرد که خانواده شوهرش به اعدام او رضا دهند. می گفت:"خودشان شاهد همه بدبختی‌های و کتک خوردن‌هایم بوده‌اند، چطور ممکنه اعدامم کنن." آنقدر آرام بود که انگار معنای مرگ را نمی‌داند. انگار نمی‌فهمد طناب دار یعنی جه؟؟؟ زندانی‌ها می‌گفتند به خاطر ایمان زیادش است که ترسی از مرگ ندارد.

بار اول وقتی قرار بود او و زهرا ناظمیان را اعدام کنند، من رفتم دیدنشان. برده بودندشان انفرادی. من که رسیدم راحله حمام بود. انگار دارد می‌رود مهمانی. مدام تعارفمان می‌کرد که چیزی بخوریم. و من می‌لرزیدم از تصور اینکه این شب لعنتی صبح شود. راحله، راحله ساده و مهربان ما، گمان می‌کرد سر بیگناه تا پای دار می‌رود و بالای دار نمی‌رود....

فردا صبح وقتی زهرا برنگشت و راحله آمد، برای اولین و آخرین بار اشک هایش را دیدم. در آغوش یکی از زندانی ها هق هق می کرد. باورش نمی شد ناظمیان را اعدام کرده اند. شرمنده بود که تنها برگشته.

آن شب تا صبح به خود پیچیدم. نیمه شب که از خواب پریدم و از هراس کابوس‌هایم از اتاق زدم بیرون، دیدم بیشتر زندانی‌ها توی راهروی بند هستند. همه نگران بودند و هیچ کس جواب ما را نمی‌داد. راحله که برگشت و ناظمیان نیامد. شادی و غم داشت منفجرمان می‌کرد.

من و جلوه آن روز دادگاه داشتیم و من تمام مدتی که قاضی از زندان می‌گفت و وثیقه و آزادی، تصویر راحله و زهرا در آن سلول انفرادی جلوی چشمانم رژه می‌رفت و می لرزیدم....

راحله بعد آن شب، دو روزی را گیج بود. نه فروشگاه می‌رفت و نه روزنامه‌ها را پخش می‌کرد. ترسیده بود، شاید تازه معنای مرگ را فهمیده بود. شاید فهمیده بود که فرصت کم است.

هر روز روزنامه‌ها را که می‌آورد کنارمان می نشست و از ما می‌خواست که دردهایش را نامه کنیم. برای خانواده شوهرش، برای رئیس قوه قضاییه، برای کودکانش. شاید هم می‌خواست فقط حرف‌هایش را بشنویم. خوشحال بود که بالاخره کسانی پیدا شده‌اند پای حرف هایش بنشینند. یک عمر سکوت کرده بود و به قول خودش همه چیز را قورت داده بود. کتک خوردن‌هایش را. تحقیرها، خیانت‌ها را، هوس بازیها و تریاک کشی‌های شوهرش را و حتی بی‌پناهی‌اش را در برابر شوهرش، خانواده‌اش و قانون..... روزی که از پای چوبه دار برگشت، می‌گفت:" وقتی داشتند می‌بردندم برای اعدام همه‌اش می‌گفتم خدایا این دو تا دختر را در گوشه زندان ناامید نکن. خیلی برای من زحمت کشیدن" من و جلوه را می‌گفت. موقع اعدام هم فکر ما بود. شب قبل از اعدامش زنگ زده بود به خدیجه مقدم و گفته بود: "این دو تا دوستتان خیلی دلشون تنگ شده یک کاری براشون بکنید."

آخ راحله. تو را کشتند و ما هیچ کاری از دستمان برنیامد. مرگ و زندگی تو دست همان زنی بود که یکبار با بیل چنان به کمرت زد که لخته لخته خون از بدنت بیرون می‌ریخت". جلوه می‌گفت مدارک پزشکی‌اش را داری؟ می گفت: اصلا بیمارستان نبردندم."

می‌گفت فقط آن یک باری که از زور کتک بی‌هوش شدم بردندم بیمارستان. یک بار هم که شوهرم آنقدر زده بود که همه صورتم پرخون شده بود، زن برادر شوهرم برد پانسمان کردیم.

اینها را که می‌گفت من می لرزیدم و فکر می‌کردم چطور آدم می تواند اینهمه خشونت را تحمل کند. و راحله آرام و صبور، انگار قصه آدم دیگری را تعریف کند می‌گفت:«آنقدر من را از پله‌ها پرت کرده پایین و تا آخر پله ها غلت خورده‌ام که گاهی فراموشی می گیرم."

هیچ کدام اینها اما به اندازه زن‌هایی که می‌آورد خانه او را آزار نداده بود. روحش خراشیده شده بود. دیگر از تحملش خارج بود. می‌گفت قبلا هم بارها و بارها اینکار را کرده بود. من به روی خودم نیمی‌آوردم. به خاطر بچه‌هایم. چاره‌ای هم نداشتم. بارها موی بلند رنگ کرده روی لباس‌هایش دیدم. چند بار وسائلشان را جا گذاشته بودند. از شوهرم که توضیح خواستم. کتکم زد. گفت مرا نمی‌خواهد. طلاقم هم نمی‌داد که راحت شوم.

شاید اگر آن هنگام که راحله کتک می‌خورد ، کسی به دادش می رسید. یا ان موقع که هوسبازیهای شوهرش را می‌دید، می‌توانست طلاق بگیرد، هیچ گاه کار به اینجا نمی‌رسید. خودش می گفت "وقتی شوهرم زنده بود از ترسش جرات نداشتم به کسی بگویم که چه برسرم می آورد، چند باری هم که با هزار مکافات به دیگران گفتم، هیچ کس کاری نکرد. فقط شوهرم فهمید و من دوباره کتک خوردم."

هنوز صدایش در گوشم است:"هیچ کس باور نکرد این همه بلا سرم آمده و من هم همه چیز را قورت دادم. فقط از خدا می خواستم بهانه نگیرد و من را کتک نزند."

با همه اینها راحله نمی‌خواست شوهرش را بکشد. محکمترین گواه من صداقت راحله است. من باورش کردم وقتی قسم می‌خورد که نمی‌خواسته بکشدش. که در یک لحظه از خشم و تنفر و تحقیر منفجر شده و نفهمیده چه کرده است.
یک چیزی مثل گلوله آتش گوشه دلم خانه کرده، داغ داغ است و همه جانم را می سوزاند. فقط برای راحله نیست که اعدام شد. برای الهه و نسرین و مرجان و افسانه و فاطمه و .. هم که در انتظار چوبه دارند هست. چه خوب که دیگر اوین نیستیم. من دیگر طاقت ندارم یک روز عصر کسی را که با او زندگی‌ام کرده‌ام ببرند انفرادی و صبح آفتاب نزده، زندانبانها بگویند تمام شد.

من دیگر طاقت ندارم یک شب دیگر را کابوس اعدام ببینم. طاقت ندارم از ساعت ۴ تا ۶ بال بال بزنم که رضایت دادند یا اعدام کردند. همان دوبار برایم بس بود.

چه خوب که محرم و صفر آمد. هم بندی‌هایم دو ماهی سر راحت به بالش می گذارند. بسشان است دیگر. آنها هم دیگر طاقت ندارند.

از راحله نوشتنی زیاد دارم. نه فقط به خاطر راحله. به خاطر زنانی که هم‌سرنوشت راحله‌اند و چوبه دار انتظارشان را می‌کشد. به خاطر زنانی که اگر قوانین ما کمی و فقط کمی عادلانه تر بود، هیچگاه مرتکب قتل نمی‌شدند...

نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 19:24 توسط الهام| |

یک روز که داشتم با یکی از مربی ها از بیمارستان یر می گشتم(قبلا هم گفتم که یکی از وظایف من توی بهشت بردن بچه های بیمار به بیمارستانه)، خانمی رو دیدیم که مسن بود،تقریبا ۵۰ ساله ولی بسیار شیک و به قول بعضیا مایه دار به نظر می رسید!خانم مربی ای که همراه من بود اون خانم رو می شناخت و به من گفت ایشون دوتا نوه دارن و چند ماهی هست با دخترشون تمام سعی اشون رو دارن می کنن که این دو تا بچه رو بذارن بهزیستی...

همراه اون خانوم فقط یکی از بچه ها بود که یک پسر ۴-۵ ساله ی خوشگل و شیطون بود که تا یک کمی شیطونی می کرد خانومه تهدیدش می کرد که می ذارمت همین جا شب هم بمونی و بچه هم آروم آروم می شد.با لاخره مربی جلو رفت و با خانوم شروع کرد به صحبت کردن؛ خانومه گفت:دختره رو چون بور و چشم آبی بود بخشیدیمش به یک مرکز دیگه تا بدهندش فرزندخواندگی ولی هرچی اصرار می کنیم این یکی رو قبول نمی کنن(دقیقا با همین لحن و خالی از کوچکترین محبتی).

از اونها جدا شدیم ، من با تعجب از مربی پرسیدم پس مادرشون چی؟ که مربی گفت از مادربزرگ هم شیک تر و خوش پوش تره و بیشتر از اون هم اصرار داره بچه ها رو بده شیرخوارگاه و بره و هر دوی اونها هم به بهانه ی نداشتن سرپرست اصرار دارن که بچه ها رو حتما ببخشن(بخشیدن توی بهزیستی به این معناست که دیگه هیچ حقی نسبت به بچه ها ندارن و دیگه نباید بیان سراغشون)

دیگه واقعا داشتم شاخ در میاوردم وبه این فکر می کردم که فقط اگراون خانوم از طلاهای کمتری استفاده می کرد یا  لباس های ارزون قیمت تری  می پوشید حتما می تونست تا مدت زیادی از اون بچه ها نگهداری کنه؛ البته مشروط به اینکه نخوان بچه ها رو فقط به خاطر خوشگذرونی خودشون به بهزیستی تحویل بدهند...

پ.ن1: این روزها خیلی به قضاوت بد کردن راجع به افراد متهم شدم، پس اولا در این مورد خودتون قضاوت نهایی رو بکنید... ثانیا اینکه شاید بهتر باشه به این متهمم کنید که احساسم رو خوب بیان نمی کنم چون یک جورایی اطمینان دارم که شما هم اگر جای من بودین همینطور قضاوت می کردین؛ چون یک چیزایی فقط با احساس درک می شه و نه با عقل!

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 19:38 توسط الهام| |

در می زنند

کسی

کسانی

که تنهایی شان بر دوش و

 فراخ حوصله شان تنگ

من خسته ام!

لبالب از میل عمیق فرو شدن در خویش.

در می زنند

کسی

کسانی...

...............

کلید قفل های جهان را

به آب های رفته سپردم

من خسته ام از گشودن درهای بی دلیل

از دیدن و

شنیدن و

گفتن.

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 1:26 توسط الهام| |

سال پیش درست همین موقع ها بود که آتوسارو آورده بودن شیرخوارگاه، هیچ کس فکر نمی کرد زنده بمونه و وقتی مامورای کلانتری بچه رو که لخت لخت فقط  پیچیده توی یک چادر نازک توی تاریکی شب و سرمای زمستون پیدا کرده بودن اطمینان داشتن که اون بچه رو اونجا گذاشتن تا بمیره؛ اینو به مربی شیرخواگاه گفته بودن و امضاء دادن که اگر بچه تا صبح زنده نموند شیرخوارگاه هیچ مسولیتی در قبالش نداره.

صبح وقتی دیدمش اصلا چهره اش پیدا نبود و از سرماخوردگی شدید سیاه سیاه شده بود،حدودا دو ماهش بود و مشخص بود شیر مادر خورده چون خودمون رو کشتیم تا با شیشه شیر خورد.یکی از مربی ها آتوسارو زنده کرد، از بس شب و روز بهش رسید،یک ماه بعد اون بچه تبدیل شد به یک بچه ی سفید و خوشگل و تپل که همه ی شیرخوارگاه عاشقش شدن و هیچ کس باور نمی کرد این همون آتوساست.

یک روز بهم گفتن آتوسا به فرزند خواندگی پذیرفته شده و داره میره اگر میخوای ببینیش برو مددکاری.یک لحظه دلم ریخت آخه خیلی به اون کوچولوی مهربون که با خنده هاش خودش رو توی دل همه جا کرده بود عادت کرده بودم؛ ولی وقتی پدر ومادر جدیدش رو دیدم که چقدر شبیه خودشن و چقدر هم به نظر مهربون و با شخصیت میان دلم آروم گرفت. بغلش کردم و بوسیدمش و از ته دلم براش آرزوی خوشبخی کردم و به این فکر کردم که شاید خوشبختی این بچه هم غیر از گذاشتن اون سر راه محقق نمی شد و به این که کارهای خدا چه حکمت های عجیب و غریبی داره...

حالا با اینکه می دونم آتوسا خوشبخت شده ولی نمی تونم به کسی فکر نکنم که توی اون سرما اون بچه رو با اون وضعیت ول کرده و نمی دونم تا آخر عمرش با وجدانش میخواد چیکار کنه...

 

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 17:8 توسط الهام| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir