سلام به همه ی دوستهای گللللللللللللللم
نمی دونم این چیزی رو که می خوام بگم چقدر می تونه درست باشه ولی...ولی مهم اینه که این احتمال وجود داره که آرزوی من بر آورده شده باشه و غزلم بیمار نباشه![]()
راستش امروز رفتم که برای گرفتن سرپرستی موقت غزل اقدام کنم که گفتن آزمایش های غزل دوباره داره چک می شه و احتمالش خیلی زیاده که اشتباه شده باشه و غزل بره فرزندخوندگی!!!! باورم نمی شد،اول گفتم شاید مددکاری برای دست به سر کردن من این حرف رو زده ولی بعد که رفتم توی بخش دیدم همه دارن از غزل و اینکه پدر و مادر جدیدش(همون هایی که قبلا هم می خواستن سرپرستی اش رو بگیرن) دوباره آزمایش هاش رو تجدید کردن حرف می زنن.
اگر واقعا درست باشه و غزل دیگه مشکلی نداشته باشه، من یکی که مطمئن می شم معجزه ای اتفاق افتاده و تا آخر عمرم به خاطر این لطف بزرگ خداوند در حقم شاکرم ...
پ.ن: از همه ی دوستان به خاطر لطفشون و دعا هاشون ممنونم. البته ما هنوزم به دعاهای همه ی دوستان محتاجیم.
نمی دونم از کجا باید شروع کنم!دلم خیلی گرفته، دیروز یکی از بدترین روزهای عمرم بود...
از روزی که غزل اومد اونجا (تقریبا یک ماه و نیم پیش)با اینکه ۷روزش بیشتر نبود اونقدر مهرش به دلم افتاد که بعد از این همه مدت رفت و آمد به بهشت، به سرم زد که همه ی تلاشم رو بکنم که سرپرستی غزل رو برای بابا و مامانم بگیرم! باورتون میشه؟اونوقت غزل می شد خواهرکوچولوی خوشگل خودم...
هرچند که اینکار خیلی سخت بود ولی...خلاصه اینکه چند وقت پیش غزل به فرزند خواندگی پذیرفته شد،با این قضیه خیلی منطقی برخورد کردم و خوشحال شدم که خیلی زود صاحب پدر و مادر میشه.
پدر ومادر جدید سریع شروع کردن به انجام دادن کارهای مقدماتی،مثل کارهای دادگاهی و آزمایش و...
ولی انگار یک چیزی این وسط درست نبود!آزمایش های غزل نشونه های خوبی نبود ولی ما تا دیروز اصلا از جواب این آزمایش ها خبر نداشتیم. آزمایش هایی که سرنوشت این بچه رو تغییر داد، جواب آزمایشها می گه که غزل من فنیل کتونوریا داره...
اصلا باورم نمی شه غزل خوشگل من با اون چشمهای مهربونش محکومه به اینکه ذره ذره آب بشه، دیگه اون بچه از لیست بچه های آماده ی فرزندخوندگی هم حذف شد.حتی تصورشم داغونم می کنه که به مرور زمان دچار عقب موندگی می شه،رنگ موهای طلایی خوشگلش سفید می شه و خیلی چیزای دیگه که حتی دلم نمی خواد راجع بهش بنویسم.
خیلی سخته،خیلی...خدایا یعنی می شه یک معجزه ای بکنی و بگن که همه ی آزمایش ها اشتباه بوده ،خودت می دونی که حاضرم هیچ وقت دیگه غزلم رو نبینم ولی اون سالم و خوشبخت باشه،خدایا...
پ.ن:دوستای گلم
برای من و غزلم دعا کنید که واقعا به دعاتون احتیاج داریم!
یک روز وقتی وارد بخش شدم کلی تعجب کردم،چون توی یک روز ۵ تا بچه به بچه بزرگها اضافه شده بود(آخه می دونین:اضافه شدن هر روزه ی نوزادا برامون عادی شده ولی بزرگتر ها نه!)
یکی از بچه هایی که اومده امیرسالاره که بچه ی فوق العاده شیطون و با نمکیه و حدوداً ۵ سالشه.امیرسالار با افتخار زیادی داشت برای بچه ها تعریف می کردکه:"بابام دزدی کرده،خونه ی مردم رو به هم ریخته،به خاطر همین انداختنش زندان. مامانم هم حواسش نبود دست منو توی خیابون ول کرد و گم شد،به خاطر همین منم اومدم اینجا"
امیرسالار بچه ی خیلی باهوشیه و مطمئنم می دونه برای چی اونجاست و داستان مامانش رو هم برای این برای خودش درست کرده تا کمتر ناراحت باشه...

از بچه های دیگه هم جواد و فاطمه هستن که برادر وخواهرن و وقتی اومدن با اینکه یکی ۶ و یکی ۸ ساله بود، هیچ کدومشون حرف زدن رو بلد نبودن و دچار سوء تغذیه ی شدیدی بودن و با وجود فراوون بودن غذا،غذای بچه ها رو بر می داشتن.
به دلایلی یک هفته نتونستم برم شیرخوارگاه، بعد از این مدت وقتی رفتم اون دوتا بچه که مثل توپ قلقلی شده بودن و همچنان توی خوردن حرص می زدن رو نشناختم...
تازه دیدم حرف هم میزنن، هر چند که از هر بچه ای فقط چند تا فحش یاد گرفته بودن(نمی دونم چرا این ۲تا بچه هنوز که هنوزه استعداد عجیبی توی یادگیری فحش دارن)دارم به این فکر می کنم که جواد و فاطمه این چند سال کجا بودن که نه به اونها غذای درست و حسابی می دادن و نه حرف زدن یادشون دادن...
من هنوز تو این مدت به شاهکارهایی که توی قرن ۲۱ اتفاق میفته عادت نکردم...
چند وقت پیش پدر سبحان با یک جعبه شیرینی اومد و سبحان رو با خوشحالی برد...
سبحان کلا ۳ ماه مهمون ما بود.روزی که اومد من نبودم ولی مربی بخش می گفت هم خودش گریه می کرد و هم پدرش. مثل اینکه مادر سبحان یک سال پیش فوت کرده و پدرش که توی یک گاراژ کار می کرده مجبور شده سبحان ۵-۴ ساله رو با خودش به اون گاراژ ببره تا با هم زندگی کنن ولی بعد از نزدیک یک سال کسی به بهزیستی خبر می ده که وضع زندگی این بچه اونجا خوب نیست و اونها هم پدر رو مجبور می کنن تا درست شدن اوضاعش بچه رو به بهزیستی بسپره و از اون به طور موقت برای نگهداری بچه رد صلاحیت کردن واون که عاشق سبحانش بوده شب و روز کار کرده و بعد از ۲ماه که تونسته یک اطاق اجاره کنه برای بردن بچه اش اومده ولی اونها بهش اعلام کردن چون کسی نیست که در مواقع کار کردن پدر سبحان از اون مراقبت کنه بچه رو به اون نمی دن.
باور می کنین که هفته ی بعدش اومد و گفت با یک خانمی ازدواج کرده تا از سبحان نگهداری کنه و وقتی مدارکش رو آورد(عقد نامه و اجاره نامه و...)بعد از یک هفته دادگاه اجازه داد بچه رو پیش خودش ببره.
روزی که اومد سبحان رو برای همیشه ببره من رفتم پایین و اون خانم هم که باهاش ازدواج کرده بود هم دیدم...حداقل ۱۵ سال از خودش بزرگتر بود و می شد حس فداکاری رو توی چشم پدر سبحان دید ولی نمی دونم چرا اون روز اینقدر دلم گرفت! شاید به خاطر پدر سبحان٫ شاید به خاطر زنی که فقط وسیله ی رسیدن پدر و پسری به هم شده و شاید خود سبحان که مجبوره به جای مادر با کسی هم سن مادر بزرگش زندگی کنه..ولی وقتی دیدم چشمهای اون خانوم آروم و مهربونه و وقتی به تلاش پدر سبحان برای برگردوندن پسرش به خونه فکر کردم یک کمی دلم آروم گرفت...

