سوال بعدی اینکه روحیه سرپرست ها و بقیه کارمندا چطوریه؟ مثل تو عشق می ورزن به کارشون یا بی علاقه ان؟ لطفا یه کمی اگر حوصله داشتی راجع به مسائل جانبی هم بنویس . وضع غذا ها اتاق ها تعداد بچه ها.... هر بچه ای چقدر اونجا می مونه؟ اگر کسی قبولش نکرد سرنوشتش چی میشه؟؟؟
فکر کنم جواب سوالاتم 2-3 تا پست بخواد... هر وقت حوصله کردی جواب بده...
یک بچه ی جدید از مرکز رفیده اومده، اسمش میتراست و میکروسفالی داره(سر کوچک نسبت به بدن)و به طرز غریبی قیافه ی مظلومی داره. وقتی مونا داشت باهاش حرف می زد واقعا دلم می خواست گریه کنم...نمی دونم چرا اینقدر ظرفیتم کم شده،خیلی به خودم مغرور شده بودم که تازگی ها خیلی چیزهارو می تونم تحمل کنم ولی چند وقتیه که به حرف خودم هم شک می کنم.
راستش سعی می کنم خیلی توی اتاقی که میترا هست نرم، فکر می کنم جنبه اش رو ندارم، خیلی بده ولی باید بگم که از اون بچه ترسیده ام و نمی دونم چرا...
۸/۳
صبح تا رفتم توی اتاق، میترا دوید که بیاد بغلم و من نتونستم هیچ عکس العملی نشون ندم، پس بغلش کردم...وای اون بچه اونقدر با اون جثه ی کوچیکش من رو محکم بغل کرده بود که خودم هم مونده بودم، توی یک لحظه احساس کردم چقدر اون بچه رو دوست دارم.
بی رو دربایستی باید بگم:بچه ای که روز اول اونقدر ازش ترسیدم حالا شده تمام عشق من، اگر دو روز نبینمش دلم براش یه ذره می شه، به هر بهونه ای از کلاسها در می رم که برم میترا رو ببینم...
***دیروز داشتم نوشته های قبلیم رو می خوندم که این دو تا نوشته که برای روزهای مختلفه خیلی توجهم رو جلب کرد!چرا ما فکر می کنیم فقط به اتفاقات خیلی بزرگ باید بگیم معجزه؟چرا به نظر خیلی ها افتادن محبت یکی توی دلمون نمی تونه معجزه باشه؟من اونجا معجزه زیاد دیدم و مهر میترا کوچولوی خودم هم یکی از اون معجزه هاست.
حالا میترا رفته خونشون ولی اون مهر هیچ وقت از خونه ی دل من بیرون نرفت و هنوز هم بعد از یک سال که از رفتن میترا می گذره گاهی دلم براش خیلی تنگ می شه ولی خوشحالم که خانواده اش به این نتیجه رسیدن که خونه از همه جا برای میترا بهتره...

