تبليغاتX
وسعت تنهایی

یادمه یک روز سهراب رو که یکی از بچه های بخش آبیه و حدودآ 8 سال سن داره برای معاینه ی قلب به بیمارستان برده بودم. سهراب کلاس دوم ابتداییه،لب شکری و فوق العاده باهوشه.کلی با هم دوست شدیم، سهراب می گفت خدا همیشه به حرفش گوش می کنه و توقع نداشت که من باور کنم، ولی من باور کردم و مطمئن هستم که خدا همیشه و مو به مو به حرف های سهراب گوش می ده!

پروردگارا اگر عشق بی نهایت تو نبود زنده نبودم.

اگر حمایت ها و مراقبت های تو نبود، زندگی ام دوامی نداشت، عشق تو به من در لحظه لحظه ی حیاتم جاری است.

از تو تقاضا می کنم مرا بیش از این لایق عشق خود کنی!

وجودم را از این موهبت سرشار بنما تا قادر باشم مانند تو، دوست داشته باشم،پاک و بی قید و شرط ، عاری از هرگونه توقع و بیاموزم تا ببخشم هر آنچه نمی پسندم و وجودم را از غرور و خودخواهی تهی کن، تا آیینه ای باشم برای نشان دادن بازتاب عشق تو !

تو کسانی را که دوستت دارند رها نمی کنی!

جای جای وجودم را از چنین عشقی سرشار کن!

و به قلب من وسعتی عنایت کن تا هرگز برای نثار عشق به دنیا به بهانه نیاز نداشته باشد...

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 14:1 توسط الهام| |

بعد از یک غیبت خیلی طولانی:دوباره سلام

نمی دونم این غیبت چند ماهه رو چطوری باید توجیه کنم!فکر کنم باید با این مسأله شروع کنم که توی این مدت مشغله های زیادی داشتم، مخصوصآ از نوع ذهنی که شاید توجیه مناسبی نباشه،چون این روزها همه مشغله دارن. شایدم بهتر باشه که به تنبلی اعتراف کنم و خودم رو خلاص کنم ولی دلم برای همه ی دوستام و وبلاگ ها و نظرات قشنگتون تنگ شده بود.

بگذریم...

این پست باز به نام غزل خودمه و به خاطر این می نویسم که شاید دوستان بخوان بدونن آخر قصه ی غزل و من به کجا رسید و باید بگم که آخرین پست راجع به دخترمه که از خودش می نویسم و از حسم که هنوز هم نفهمیدم چه حسیه!

از بعد از عید بیشتر دنبال کارهای غزل بودم و پیگیری آزمایش هاش که ۲ تا ۳بار تکرار شد و توی سومین آزمایش دیگه کاملآ تأیید کردن که آزمایش های غزل اشتباه بوده واین بچه سالمه و احتمالا موقع آزمایش ها هپاتیت خفیف داشته که اینطوری نشون داده! خیلی خیلی خوشحال شده بودم... ومن که ۲ روز بعد از این خبر عازم سفر حج بودم؛ ۲ هفته ای از اوضاع و احوال شیرخوارگاه بی اطلاع موندم (راستی سفرم هم یکی از دلایلی بود که شلوغیه قبل و بعدش من رو از کارهای عادی زندگیم دور کرد_اینها همه توجیه تنبلیه هاااا)

خلاصه اینکه با ذوق و شوق فراوون اونجا همش به یاد غزل بودم و کلی برای دخترم سوغاتی گرفتم ،ولی وقتی برگشتم غزلم رفته بود!!!به همین سرعت و به همین سادگی..

همون خانواده ای که قبلآ قرار بود غزل رو به فرزندخواندگی ببرن وقتی از سلامتیش مطمین شدن،دوباره اقدام کردن و چون کارهاش قبلآ انجام شده بود،بچه رو به سرعت بردن.

نمی دونم باید بگم از رفتنش خوشحال بودم یا ناراحت.راستش هنوز هم نتونستم تکلیف خودم رو با احساسم توی این مورد مشخص کنم، ازطرفی از اینکه همه چیز خوب پیش رفته و  غزل رفته فرزندخواندگی خوشحالم،از طرفی هم چون خیلی دلم می خواست قبل از رفتنش ببینمش و مفصل باهاش خداحافظی کنم و براش آرزوهای خوب خوب بکنم،ناراحتم.

نمی دونم چرا ،ولی توی این مدت نتونستم از اکثر بچه هایی که به قولی سوگلی ام بودن موقع رفتن از شیرخوارگاه خداحافظی کنم و همه موقعی رفتن که من نبودم ،نمی دونمُ شاید خدا خودش می دونه که من جنبه ی خداحافظی کردن رو ندارم...

نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 14:49 توسط الهام| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir