تبليغاتX
وسعت تنهایی

امیر سمت راست قلبش رو نشون می ده و می گه:" آرزو بده ،از اینجا( دست می ذاره روی قلبش) میره اینجا و بعد قلب آدم می افته پایین.آرزو بچه هارو بزرگ می کنه، من بچه بودم ،آرزو اومد توی قلبم و بزرگم کرد"!

نمی دونم حرف هایی که در مورد آرزو می زنه حرف های طوطی واره یا واقعا اونهارو تجربه کرده. کنکاش نمی کنم که چند بار قلب کوچکش پایین افتاده ،یا به چند تا از آرزوهاش رسیده که بزرگش کردن ؛ چون وقتی در این باره حرف زد صورت معصومش در هم رفت.

امیر ۶سالشه و خانواده رو نمی شناسه.مدتی رو به همراه خواهرش و به جرم مادر توی زندان به سر برده. زندگی هرچند کوتاه مدت در زندان زنان روی رفتار و روحیه ی امیر تاثیر گذاشته. نقاشی امیر پر از تیر و کمون و تفنگه و یک آسمونه آبی که به اشتباه در پایین صفحه کشیده شده و خیلی اصرار داره که آسمونه و دریا نیست.

درباره ی مادرش زیاد صحبت می کنه؛ مادری که توی سن ۲۶ ساگی الان چهارمین ازدواج خودش رو تجربه می کنه و وابستگی زیادی به بچه هاش نداره. زمان که می گذره می فهمم امیر درباره ِ مادرهای متعددی حرف می زنه که مادر خودش در بین اونها جایی نداره و ظاهرا این زنان، زنان هم بند مادرش هستند که امیر همه ی اونها رو به عنوان مادر می شناسه...

پدر امیر فروشنده ی مواد مخدره و شاید تا زمان بزرگ شدن امیر به خاطر این جرم در زندان بمونه. بدتر از همه اینکه بزرگترین آرزوی امیر اینه که یک تفنگ واقعی داشته باشه تا بتونه باهاش همه رو بکشه چون نظرش اینه که همه ی آدمهای روی زمین بد هستند!

نمی دونم موندنش توی زندان زنان و بین اون همه خلافکار این ذهنیت رو براش درست کرده یا خانواده ی از هم پاشیده اش! فقط از خدا می خوام این ذهنیت امیر اونو توی بزرگسالی به جایی برنگردونه که به اجبار مدتی در کودکی، بی گناه اونجا زندگی کرده...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 21:46 توسط الهام| |

هفته ی پیش همین موقع ها بود که با چند تا دیگه از بچه های داوطلب بچه های شیرخوارگاه رو برای گردش بردیم موزه ی حیات وحش دارآباد. همون جا هم شام خوردیم و تا شب نشد برشون نگردوندیم ...

کلی به همشون خوش گذشت مخصوصآ موقعی که شیرهای زنده رو می دیدن دیگه نمی تونستن هیجان خودشونو کنترل کنن و شاید اصلا فکر نمی کردن شیری که فقط توی تلویزیون دیدن توی دنیای واقعی هم وجود داشته باشه! چند بار عرشیا رو از کنار قفس شیرها بردم تا بقیه ی جاها رو ببینه ولی اون تقریبا به زور هلم میداد طرف قفس شیر و جالب اینجا بود که می ترسید خودش تنهایی نزدیک قفس بشه ولی هنوز بعد از نیم ساعتی که دیگه کم مونده بود منو بندازه توی قفس  کنجکاوی اش ارضا نشده بود.خلاصه به بهونه ی میمون ها بچه ها رو از اونجا با هزار زحمت بردیم. اشکان جلوی یک پلیکان که یه پاشو بالا گرفته بود یهو داد زد که بچه ها بیاین اینجا ٬ این پرنده هه کار بد کرده تنبیهش کردن کلی از این حرف اشکان خودمونو مردمی که اونجا بودن خندیدیم.

روز فوق العاده ای بود٬ با اینکه مسؤلیتش خیلی سنگین بود ولی می ارزید.راستی یه چیزه دیگه:

شیرخوارگاه چند وقتیه برای پسرها چند تا داوطلب پسر گرفته که ما برای اینکه کمکمون باشن دوتاشونو با خودمون بردیم ولی فقط فکر کنید که اون بیچاره ها چه حالی می شدن وقتی بچه ها جلوی ما و همه ی آدمهایی که اونجا بودن٬ بهشون می گفتن خاله!!!!!  

توی راه برگشتن هم عرشیا و نیما و بهرام که توی ماشین ما بودن تا خود شیرخوارگاه رقصیدن فکر کنم اون شب همه ی بچه ها به محض رسیدن بیهوش شدن.

خلاصه اون روز اگر بگم به اندازه ی بچه ها شاید هم بیشتر به خودمون خوش گذشت دروغ نگفتم...

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 18:55 توسط الهام| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir