سال پیش درست همین موقع ها بود که آتوسارو آورده بودن شیرخوارگاه، هیچ کس فکر نمی کرد زنده بمونه و وقتی مامورای کلانتری بچه رو که لخت لخت فقط پیچیده توی یک چادر نازک توی تاریکی شب و سرمای زمستون پیدا کرده بودن اطمینان داشتن که اون بچه رو اونجا گذاشتن تا بمیره؛ اینو به مربی شیرخواگاه گفته بودن و امضاء دادن که اگر بچه تا صبح زنده نموند شیرخوارگاه هیچ مسولیتی در قبالش نداره.
صبح وقتی دیدمش اصلا چهره اش پیدا نبود و از سرماخوردگی شدید سیاه سیاه شده بود،حدودا دو ماهش بود و مشخص بود شیر مادر خورده چون خودمون رو کشتیم تا با شیشه شیر خورد.یکی از مربی ها آتوسارو زنده کرد، از بس شب و روز بهش رسید،یک ماه بعد اون بچه تبدیل شد به یک بچه ی سفید و خوشگل و تپل که همه ی شیرخوارگاه عاشقش شدن و هیچ کس باور نمی کرد این همون آتوساست.
یک روز بهم گفتن آتوسا به فرزند خواندگی پذیرفته شده و داره میره اگر میخوای ببینیش برو مددکاری.یک لحظه دلم ریخت آخه خیلی به اون کوچولوی مهربون که با خنده هاش خودش رو توی دل همه جا کرده بود عادت کرده بودم؛ ولی وقتی پدر ومادر جدیدش رو دیدم که چقدر شبیه خودشن و چقدر هم به نظر مهربون و با شخصیت میان دلم آروم گرفت. بغلش کردم و بوسیدمش و از ته دلم براش آرزوی خوشبخی کردم و به این فکر کردم که شاید خوشبختی این بچه هم غیر از گذاشتن اون سر راه محقق نمی شد و به این که کارهای خدا چه حکمت های عجیب و غریبی داره...
حالا با اینکه می دونم آتوسا خوشبخت شده ولی نمی تونم به کسی فکر نکنم که توی اون سرما اون بچه رو با اون وضعیت ول کرده و نمی دونم تا آخر عمرش با وجدانش میخواد چیکار کنه...
نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 17:8 توسط الهام|
|


