تبليغاتX
وسعت تنهایی - سامان

تصور اینکه کسی یک موجود زنده رو توی کیسه ی زباله بندازه و درش رو ببنده و بندازه توی سطل آشغال تن آدم رو به خودی خود می لرزونه...چه برسه به اینکه این موجود زنده جگرگوشه ی یک آدم باشه! آدم! چه واژه ی غریبی برای بعضی از موجودات دوپایی که فقط اسمشون آدمه ولی بویی از انسانیت نبردن.

وقتی سامانه یک روزه رو خیلی معجزه آسا از توی سطل زباله پیدا کردن قسمت هایی از بدنش رو موشها خورده بودن!!!! وقتی ماموران انتظامی نوزاد رو به بیمارستان برده بودن ،بیمارستان از پذیرفتن  بچه امتناع کردن چون پزشک های اورژانس معتقد بودن دیگه کاری برای اون نمی شه کرد و بچه چند ساعتی بیشتر زنده نیست و مامور انتظامی هم به خاطر اینکه نمی تونسته بچه رو توی اون حال نگه داره و در اینجور مواقع هر کسی سعی می کنه قضیه به خودش ختم نشه ،بچه رو به بهزیستی تحویل میده.

مربی نوزادان هم مونده با بچه چیکار کنه، پس اول بچه رو حموم کرده ،بعد زخم هاش رو پانسمان کرده و بهش شیر داده. چند روز گذشت و نه تنها سامان زنده موند،روز به روز هم بهتر شد و خیلی خوب هم رشد کرد!

حالا بیشتر از ۵ سال از اون روز می گذره و الان یک بخش کامل ،شاید هم بیشتر ،کل شیرخوارگاه از دست سامان به عذابندچون با اینکه خیلی شیرینه ولی خیلی خیلی هم شیطونه البته چون حامیه خیلی قوی ای پشتشه و اون هم کسی نیست جز مامان شکیبش ،همون مربی ای که   اونو دوباره زنده اش کرده و واقعا فکر می کنه سامان پسر خودشه  و من هر وقت سامان رو می بینم به قضا و قدر بیشتر از پیش اعتقاد پیدا می کنم ...

پ.ن: مامان شکیب همون مربیه با حوصله و مهربونیه که آتوسا رو هم یک بار به زندگی بر گردوند...

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 17:57 توسط الهام| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir