امیر سمت راست قلبش رو نشون می ده و می گه:" آرزو بده ،از اینجا( دست می ذاره روی قلبش) میره اینجا و بعد قلب آدم می افته پایین.آرزو بچه هارو بزرگ می کنه، من بچه بودم ،آرزو اومد توی قلبم و بزرگم کرد"!
نمی دونم حرف هایی که در مورد آرزو می زنه حرف های طوطی واره یا واقعا اونهارو تجربه کرده. کنکاش نمی کنم که چند بار قلب کوچکش پایین افتاده ،یا به چند تا از آرزوهاش رسیده که بزرگش کردن ؛ چون وقتی در این باره حرف زد صورت معصومش در هم رفت.
امیر ۶سالشه و خانواده رو نمی شناسه.مدتی رو به همراه خواهرش و به جرم مادر توی زندان به سر برده. زندگی هرچند کوتاه مدت در زندان زنان روی رفتار و روحیه ی امیر تاثیر گذاشته. نقاشی امیر پر از تیر و کمون و تفنگه و یک آسمونه آبی که به اشتباه در پایین صفحه کشیده شده و خیلی اصرار داره که آسمونه و دریا نیست.
درباره ی مادرش زیاد صحبت می کنه؛ مادری که توی سن ۲۶ ساگی الان چهارمین ازدواج خودش رو تجربه می کنه و وابستگی زیادی به بچه هاش نداره. زمان که می گذره می فهمم امیر درباره ِ مادرهای متعددی حرف می زنه که مادر خودش در بین اونها جایی نداره و ظاهرا این زنان، زنان هم بند مادرش هستند که امیر همه ی اونها رو به عنوان مادر می شناسه...
پدر امیر فروشنده ی مواد مخدره و شاید تا زمان بزرگ شدن امیر به خاطر این جرم در زندان بمونه. بدتر از همه اینکه بزرگترین آرزوی امیر اینه که یک تفنگ واقعی داشته باشه تا بتونه باهاش همه رو بکشه چون نظرش اینه که همه ی آدمهای روی زمین بد هستند!
نمی دونم موندنش توی زندان زنان و بین اون همه خلافکار این ذهنیت رو براش درست کرده یا خانواده ی از هم پاشیده اش! فقط از خدا می خوام این ذهنیت امیر اونو توی بزرگسالی به جایی برنگردونه که به اجبار مدتی در کودکی، بی گناه اونجا زندگی کرده...


