داشتم توی سایت یغما گلرویی دور می زدم که به شعری برخوردم که از ربطش به پست امیر ترسیدم...
| اسی تیغزن |
اسی تیغزن تا حالا هیچکس و با تیغ نزده ! کوچههای شهر و مثل کف دستش بلده ! امّا سالی به دوازده ماه تو زندونه، چارهیی نداره ! خب ! اونجا به دنیا اومده !
اِسی تیغزن همیشه دنبال سایهش دویده ! همیشه از اینورِ میلهها دنیا ر و دیده ! انگاری بخت بد و خالکوبی کردن رو تنش ! رفته بیرون ، ولی باز کارش به زندون کشیده !
اِسی تیغزن همیشه میخنده امّا خندههاش ، فرقی با گریه نداره ! بس که غمگینه نگاش ! همیشه صدتا کبوتر تو چشاش زندونیان، بغض حرفای نگفته خونه کردن تو صداش !
اسی تیغزن دخترِ دربهدرِ بند غمه ! انفرادی رفتنش مثلِ نفس دم به دمه ! اسی تن نمیده به حصار سرد میلهها ! میدونه بیرون زندونام براش جهنّمه !
اسی تیغزن حرفاشو با لب بسته میزنه ! اسی تیغزن قرقِ زندون شهر میشکنه ! دخترِ یاغی قصّه واسه من غریبه نیست ! اونم از دیوارا خستهس ، اسیام مثل منه !
اسی تیغزن همیشه میخنده امّا خندههاش، فرقی با گریه نداره ! بس که غمگینه نگاش ! همیشه صدتا کبوتر تو چشاش زندونیاَن، بغض حرفای نگفته خونه کردن تو صداش ! |
پی نوشت: بازم دلم خیلی گرفتتتتتتتتتتت...
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 23:22 توسط الهام|
|